پست‌ها

به خانواده‌ی ریدمور خوش آمدید

به خانواده‌ی ریدمور خوش آمدید نوشته‌ی مهدی مقدمی طالمی من فرزند وسط خانواده هستم. خانواده‌ی ما از شش نفر تشکیل شده است: پدرم، مادرم، برادر بزرگترم، من، و دو خواهر کوچک ترم. پدرم کارگر است. او مانند صدها مردی که در شهر کوچک ما زندگی میکنند، صبحهای زود به کارخانه میرود و با غروب خورشید، به خانه بازمیگردد. مادر خانه دار است، صبحها زودتر از پدرم بیدار میشود و برایش صبحانه آماده میکند، پدر تخم مرغش را عسلی دوست دارد و قهوه اش را تلخ. مادر اینها را برایش آماده میکند و بعد، ناهاری را که از شب قبل برایش آماده کرده، در ظرف غذای پدر میریزد و او را تا جلوی در خانه همراهی میکند. بعد از اینکه پدر رفت، مادر ما را بیدار میکند و برای مدرسه آماده میکند. من سال اول دبیرستان هستم، یکی از خواهرهایم هنوز در مقطع ابتدایی و کوچکترین خواهرم هم هنوز به مدرسه نمیرود. مادر به او الفبا را آموزش داده است. به همه میگوید او خیلی باهوش است و چطور به سرعت الفبا را از بر شده است. برادر بزرگترم با ما زندگی نمیکند. او به نیویورک رفته است تا در رشته ی حقوق تحصیل کند. قبل رفتنش، به من گف...

جایی در آنطرفِ علفزار

جایی در آنطرفِ علفزار نوشته‌ی مهدی مقدمی طالمی همه چیز خاکستری شده است، زمین و سبزه و هوا و حتی من. در مه میدوم، تنها، بی مقصد. هر نفس سوزشی است که در سینه ام احساس می شود، اما این سوزش را با گرمای جان می پذیرم، زیرا نشانی از زنده بودن من میدهد. من دوست دارم زنده باشم. به دشتی می رسم که تاریک است، روبرویم علفهایی است که تا سرم قد کشیده اند، آنها را کنار میزنم و قدم به میانشان میگذارم و از نظرها پنهان می شوم. این رویایی است که هر شب دارم. هیچوقت آنطرف علفزار را ندیده ام. در واقع در زندگی واقعی هم هیچوقت علفزاری ندیده ام. من در دنیایی زندگی میکنم که فقط درخت و گل و گیاه را میتوان در فیلمها دید یا درباره آنها در کتابها خواند. صدها سال پیش، همه‌ی گیاهان در اثر تغییرات گرمایشی زمین از بین رفته اند. این را میدانم که دانشمندان سعی در پرورش گیاهان گلخانه‌ای دارند اما، هیچ چیز دیگر حاصلخیز نیست. نه خاک، نه هوا. علفزاری که در رویاهایم میبینم، شبیه به فیلمهاست. قد علفها بلند، رنگشان سبز تیره و بویشان، بوی باران و خاک خیس و نمناک است. نمیدانم که علفها چه بویی دارند، اما شرط میبن...

فرشته و شیاطین

فصل اول – با غریبه ها صحبت نکنید صداهای عجیب و غریبی که از پنجره‌ی نیمه باز، در داخل خانه‌ی کوچک طنین انداز می‌شد، آرامش خانه را بر هم زده و حال مردی که کنار پنجره، روی صندلی چوبی کوچک نشسته بود و سیگار می‌کشید را بد کرده بود. مرد، سیگار خود را، که فقط تا نصف آن‌را کشیده بود، با درماندگی در زیر سیگاری لب پنجره خاموش کرد و پنجره را بست. صداها که مخلوطی از صدای بوق ماشین، صدای اگزوز موتور، صدای آهنگ، صدای بلند بلند صحبت کردن چندین پسر جوان، که به دلایلی که فقط خودشان از آنها خبر داشتند، صدای حیوانات را تقلید می‌کردند و صدای دعوای همسایه‌ی طبقه پایینی بودند، با بستن پنجره نه تنها کمتر نشده بودند، بلکه بیشتر در گوش مرد طنین می‌انداختند. مرد به سمت کشوی کمدی در آنسوی خانه رفت و هدفون‌هایش را بیرون آورد. پس از گذاشتن آنها روی گوشش، روی زمین نشست و به شوفاژ تکیه داد و سعی کرد نسبت به سوزش کمرش در اثر گرمای شوفاژ بی تفاوت باشد. اوضاع بدتر شد. زمین زیرپایش شروع به لرزش کرد. گویی کسی با چکش به ساختمان می‌کوبید. مرد که نامش جاناتان بود، هدفون‌ها را از گوشش برداشت و متوجه شد ک...

فردا روز بهتری خواهد بود: سروده‌ای در باب گمگشتگی انسان

 فردا روز بهتری خواهد بود: سروده‌ای در باب گمگشتگی انسان تابستان سال 8000 بود که تعدادی لوح سنگی به همراه تعدادی دست نوشته روی پوست و پاپیروس برایم فرستاده شد تا ترجمه کنم. بعضی از این لوح های سنگی متعلق به زمان بابلیان بود که در زیر رودخانه‌ای که در یکی از شهرهای باستانی ایران پیدا شده بود. این رودخانه بتازگی خشک شده بود و بسیاری از آثار تاریخی در زیر بستر خاکی آن پیدا شدند و دولت، از من، به عنوان کسی که چندین مقاله و کتاب و مصاحبه و تحقیق در مورد زبان های باستانی داشت، برای ترجمه بعضی از آنان کمک گرفت. از میانِ تمامِ این آثار تاریخی، نوشته‌های روی پاپیروس توجه من را بیشتر از بقیه چیزها جلب کردند. برخلاف تمام آثار تاریخی و لوح ها و چیزهایی دیگری که طی سالها تحقیقاتم با آنها برخورد کرده بودم، این نوشته ها نه در ستایش و نه در معرفی و نه برگه های سرگذشت شاهان بودند. این برگه ها، برگه هایی از دفتر خاطرات یک نفر بودند و دولت در مقایسه با بقیه کشفیات، به ترجمه آن رغبتی نشان نمی‌داد و از من میخواست تا ترجمه بقیه لوح ها را در اسرع وقت برایشان انجام دهم. اما کنجکاوی بر من غلبه ...

این شهر قلب من رو نگه داشته

این شهر قلب من رو نگه داشته سراسیمه در اتاق می‌دوید. دسته‌ای از کاغذها روی میز ناهارخوری، مبل‌ها و زمین پخش و پلا شده بود. از من پرسید: برگه‌های سخنرانیم کجاست؟ میدونستم واقعی نیست. جواب دادم: این خوابه منه، نمیدونم برگه‌های سخنرانیت چه شکلیه. نمیتونم بهت بدمشون. گفت: از کجا میدونی که خوابه؟ جواب دادم: چون اگه خواب نبود، تو اینجا نبودی. صدای بلندگو من رو از خواب بیدار کرد. - آقای دکتر فلانی به اتاق فلان کنارم نشسته بود و دستم را گرفته بود.

تکرار

تکرار مقدمه: یکی از رسالت‌های علم، تحقق بخشیدن به تخیل‌های آدمی است. هم‌اکنون که در اوایل قرن بیست و یکم از تقویم جهانی به سر می‌بریم، علم بیش از هر زمان دیگری توانسته است که در عمل به این رسالت خود پایبندی نشان دهد. بشر در سده های پیشین همواره به تخیل کردن مشغول بوده است و تخیل دایمی بشر نیز همواره مسیری را می‌پیموده که در ظاهر ربط چندانی به واقعیت جهان نداشته است. تا زمان انقلاب علمی، پس از زایش علم مدرن، بشر به این دستاورد مهم نایل آمده است که گویا علم همان پل متصل کننده‌ی سرزمین تخیل و رویا از یک طرف و سرزمین واقعیت از سوی دیگر است. نظرات علمی قرن گذشته آنچنان  تصویر آدمی در جهان و موقعیت انسان در آنرا فهمیده و سپس برای مخاطب عام در قالب درام و داستان قابل فهم می سازد. علم در یک و نیم قرن گذشته آنچنان گسترده، پیچیده و تفهمی شده است که در شاخه ای از رشته های دانشگاهی با عنوان «همه فهم سازی علم» و یا «عامه پسند سازی علم» مستقیما به فرانشر نمودن آن برای عموم جامعه تخصیص داده شده است. هدف از طراحی و اجرای این قسم رشته های دانشگاهی از بین بردن شکاف مابین علومین و سایر آحاد ج...

موجود گذشته‌ شکسته

موجود گذشته‌ی شکسته در کافه‌ای نشسته ام. میز قهوه‌ای مربعی کوچکی که جلویم است پایه اش شکسته است و به همین دلیل کمی لق می زند. میترسم دستم را اشتباهی جایی بگذارم که نباید بگذارم و میز و قهوه و تمام کاغذهایم واژگون شود. میترسم صدای واژگون شدن میز، توجه بقیه را به سمت من جلب کند. از جلب توجه متنفرم. او بی سروصدا به سمتم آمد. گویی وقتی از در وارد شد، مرا شناخت و مستقیم به سراغم آمد. او جلوی میزم ایستاد. وقتی سرم را بالا آوردم، چشمهای سیاهش را مستقیم به چشمان من دوخت. احساس شرم کردم. من او را نمیشناختم. چیزی برای شرمگین شدن نداشتم. اما احساس کردم که نگاهش از چشمان رد می شود و جایی عمیق در درونم متوقف می شود. احساس کردم درونم را بی اجازه می بیند.  با لحنی آرام و با خواهش گفت: منتظر کسی هستید؟ اشکالی داره پیشتون بشینم؟ به لیوانِ در دستش نگاه کردم و به اطراف کافه نگاهی انداختم. تمام میزها پر بودند و من، تنها کسی بودم که صندلی خالی جلویش بود. متوجه نگاه مضطرب ام شد و به تندی گفت: من ساکتم قول میدم مزاحم کارتون نشم. با نگاهش به کوه برگه های تصحیح نشده‌ی امتحانی روی ...