خوشبختی در مه
باد سرد زمستان از لای ساختمانهای بلند میپیچید و تا مغز استخوان میسوزاند. پسر کنار چهارراه، زیر نور زرد چراغ خیابان نشسته بود. پای راستش را جمع کرده بود زیر خودش و با دستهای یخزدهاش گلهای پژمرده را توی سبد مرتب میکرد. از وقتی هوا تاریک شده بود، فقط دو نفر از او گل خریده بودند. بقیه حتی نگاهش هم نکرده بودند . چراغ قرمز شد. ماشینها ایستادند و او سریع از جا پرید، رفت جلو، لبخند نصفهنیمهای زد و گل را به سمت شیشهها گرفت. زنی پشت فرمان سرش را برگرداند و تظاهر کرد تلفنش زنگ خورده. مردی دیگر دستی تکان داد یعنی « برو کنار، مزاحم نشو». چراغ سبز شد و پسر همانطور که دود ماشینها در صورتش میپیچید، ایستاد و آخرین چراغ قرمز عقب را نگاه کرد که در مه ناپدید میشد . دلش میخواست فقط یک جای گرم پیدا کند، فقط برای چند دقیقه نشستن. از دور نوری زرد و مهآلود میدرخشید: نانوایی هنوز باز بود. بوی نان تازه که برای شامِ مردم پخته میشد از همان فاصله هم میآمد، دقیقا مثل دستی که به آرامی دعوتش کند تا به آنجا برود. پسر به سمت نانوایی رفت. پیرمردی پشت تنور ایستاده بود و عرق پیشانیاش را با آستین...