Saturday, March 21, 2020

Welcome to Ridmore Family / به خانواده ریدمور خوش آمدید





به خانواده‌ی ریدمور خوش آمدید

نوشته‌ی مهدی مقدمی طالمی


من فرزند وسط خانواده هستم. خانواده‌ی ما از شش نفر تشکیل شده است:
پدرم، مادرم، برادر بزرگترم، من، و دو خواهر کوچک ترم.
پدرم کارگر است. او مانند صدها مردی که در شهر کوچک ما زندگی میکنند، صبحهای زود به کارخانه میرود و با غروب خورشید، به خانه بازمیگردد.
مادر خانه دار است، صبحها زودتر از پدرم بیدار میشود و برایش صبحانه آماده میکند، پدر تخم مرغش را عسلی دوست دارد و قهوه اش را تلخ. مادر اینها را برایش آماده میکند و بعد، ناهاری را که از شب قبل برایش آماده کرده، در ظرف غذای پدر میریزد و او را تا جلوی در خانه همراهی میکند.
بعد از اینکه پدر رفت، مادر ما را بیدار میکند و برای مدرسه آماده میکند.
من سال اول دبیرستان هستم، یکی از خواهرهایم هنوز در مقطع ابتدایی و کوچکترین خواهرم هم هنوز به مدرسه نمیرود. مادر به او الفبا را آموزش داده است. به همه میگوید او خیلی باهوش است و چطور به سرعت الفبا را از بر شده است.
برادر بزرگترم با ما زندگی نمیکند. او به نیویورک رفته است تا در رشته ی حقوق تحصیل کند. قبل رفتنش، به من گفت که برای ما این رشته را انتخاب کرده، گفت میخواهد دنیای بهتری برایمان بسازد، گفت میخواهد از حق ما و حق پدر دفاع کند. گفت میخواهد صدای کسانی باشد که از خودشان صدایی ندارند. او برادر خوبی است. پدرم عاشقش است و همه ی ما از او حرف شنوی داریم. این حرف شنوی اصلا از ترس نیست، بلکه از عشق و احترام است.
 وقتی کوچک تر بودیم، پدر همیشه میگفت: برادرم بعد از او مرد خانه است. میگفت وقتی در کارخانه است، حرف برادرم حرف او است و اگر بگوید به جای بازی کردن، باید درس بخوانیم، ما باید حرفش را بی چون و چرا گوش کنیم.
یکی از کریسمسهایی که برادرم آمده بود، با پدر دعوای سختی کرد. از چیزی که ما فهمیدیم، برادرم به پدر، که چندین ماه بود حقوقش را نداده بودند، میگفت که نباید سر کار برود، میگفت اگر او و همه ی دوستانش که کارگر بودند سر کار نمیرفتند، کارخانه مجبور میشد زودتر حقوق همه را بپردازد. اما پدر زیر بار نمیرفت و میگفت کارمان را از دست میدهیم. درست یادم نمی آید که در این مشاجره، چه کسی برنده شد، اما صبح که بیدار شدیم، برادرم رفته بود.
او کریسمس بعد نیامد. کریسمس بعد از آن هم همینطور.
بهار تازه شروع شده بود که پدر مرد. من آن روز را به خوبی به خاطر دارم، گویی تبدیل به قاب عکسی شده و در وسط ذهنم باقی مانده. یادم می آید که مریض بود. شب قبلش، وقتی مادرم داشت با برادرم تلفنی صحبت میکرد، پدر روی صندلی اش کنار بخاری نشسته بود. او با هر جمله ی مادرم، سرش را از بالای روزنامه ای که جلوی صورتش باز کرده بود، بالا می آورد و به مادرم نگاه میکرد. همه ی حواسش به حال برادرم بود. اما وقتی مادر گفت که با پدرت صحبت کن، پدرم اخم کرد و سرش را دوباره در روزنامه اش فرو کرد. برادرم هم تلفن را قطع کرد.
پدر پشت روزنامه اش سرفه های بدی میکرد.
آن صبح را به خوبی به خاطر دارم. زودتر از همه از جایم بلند شدم. پرده های سفید پنجره‌ی اتاقم را کنار زدم و به بیرون خیره شدم، مه‌ای خاکستری، همه‌ی صبح بهاری را در خود غرق کرده بود. یادم است از وجود مه دلگیر شدم. صدای فریاد و گریه مادرم را شنیدم. دویدم و خود را به در اتاقشان رساندم. صورت پدر به سفیدی گچ بود و من، از بهار گذشتم، روحم از بدنم بیرون آمد و در مه، گم شد. پاییز شدم و باریدم و بعد، زمستان شدم. زمستانی سرد و طولانی.
خاطرات بعد از آنروز را، تا مدتی، به سختی به یاد دارم. یادم می آید در مدرسه، مرا به خانه فرستادند چون سر کلاس بی هوا گریه کرده بودم. یادم میاید چند روز بعد از آن هم به مدرسه نرفتم.
مادرم سعی میکرد که درباره پدر حرف نزند. او سعی میکردد بخندد و مثل هر روز، بچه ها را برای مدرسه آماده کند. او دیگر تخم مرغ عسلی درست نکرد.
وقتی بی حرکت روی تختم دراز میکشیدم و به سقف سفید خیره میشدم، میتوانستم صدای هق هق گریه اش را که سعی میکرد آنرا در میان سر و صدای شستن ظرفها پنهان کند بشنوم. من هم بی صدا گریه میکردم.
برادرم به خانه نیامد. برای دفن پدر هم نیامد. دیگر با مادر تلفنی حرف نمیزد. اندکی بعد، نامه ای از او رسید که به ما خبر میداد که داوطلب شده به جنگ برود. طی ده روز آینده به جایی در روسیه فرستاده میشد که نمیتوانست بگوید. گفت برایمان نامه مینویسد. در نامه اش اشاره ای به پدر نکرد.
طی هفته های بعد، نامه هایش میرسید. این نامه ها تنها چیزی بودند که فکر من و مادر را از نبودن پدر دور میکرد.
تا اینکه نامه ها متوقف شدند. هفته ی بعد، در خانه مان را زدند، دو نفر با لباس نظامی، پشت در ایستاده بودند، مادر در را باز کرد. من از دور میدیدم که آنها، با دیدن مادر، کلاه های نظامیشان را از سر برداشتند و به مادر چیزی گفتند. مادرم زانوهایش لرزید و در چهار چوب در، بر روی زمین افتاد و هق هق گریه را سر داد.
دو مرد، هرکدام زیر یک دست مادر را گرفتند و او را به آشپزخانه آوردند. او را روی صندلی نشانیدند و برایش آب قند درست کردند. بعد به من گفتند که مواظب او باشم و بعد، خانه را ترک کردند.
مادرم مریض شد. دیگر صبح ها زودتر از بقیه بیدار نمیشد. من این کارش را بر عهده گرفته بودم. هرروز صبح از جایم میپریدم و به بچه ها صبحانه میدادم و آنها را راهی مدرسه میکردم. بعد صبحانه مادرم را برایش به تختش میبردم. صبحانه نمیخورد.  ساعتی بعد، سینی صبحانه را برمیداشتم و دوباره به آشپرخانه بر میگرداندم. چیزی نمیگفت. دیگر گریه نمیکرد. فقط به جایی خیره نگاه میکرد.
روزها همینطور میگذشتند. من به مدرسه نمیرفتم و مواظب بچه ها بودم و از مادرم پرستاری میکردم. یکروز متوجه شدم لوله‌ی آبی که از دیوار آشپزخانه بیرون زده است، چکه میکند. دور لوله زرد شده بود و دیوار اطرافش ترک خورده بود. قد من به آنجا نمیرسید. زیر پاهایم صندلی گذاشتم تا دستم به لوله برسد. آچار پدرم را از انباری برداشته بودم. نمیدانستم چه کار میتوانم بکنم، اما میخواستم آنرا هم درست کنم، همانطور که سعی میکردم خانه را بی پدر و مادرم درست نگه دارم. نفهمیدم چه شد اما صندلی از زیر پایم جا خالی داد، در حین افتادن، دستم به ظرفها  گیر کرد. به زمین افتادم و همه ی ظرفها، کنارم روی زمین ریختند و با صدای بلند شکستند، چشمانم را از ترس بسته بودم که دستای کسی را دورم حس کردم. مادرم بود.
کنارم زانو زد و بغلم کرد. من سالم بودم و جاییم درد نمیکرد. اما گریه کردم. او هم گریه کرد. همدیگر را بغل کردیم و همانجا ماندیم و گریه کردیم.







پایان

Wednesday, March 18, 2020

A Place Beyond the Grass / جایی در آنطرفِ علفزار

جایی در آنطرفِ علفزار
نوشته‌ی مهدی مقدمی طالمی

همه چیز خاکستری شده است، زمین و سبزه و هوا و حتی من. در مه میدوم، تنها، بی مقصد. هر نفس سوزشی است که در سینه ام احساس می شود، اما این سوزش را با گرمای جان می پذیرم، زیرا نشانی از زنده بودن من میدهد. من دوست دارم زنده باشم. به دشتی می رسم که تاریک است، روبرویم علفهایی است که تا سرم قد کشیده اند، آنها را کنار میزنم و قدم به میانشان میگذارم و از نظرها پنهان می شوم.
این رویایی است که هر شب دارم. هیچوقت آنطرف علفزار را ندیده ام. در واقع در زندگی واقعی هم هیچوقت علفزاری ندیده ام. من در دنیایی زندگی میکنم که فقط درخت و گل و گیاه را میتوان در فیلمها دید یا درباره آنها در کتابها خواند. صدها سال پیش، همه‌ی گیاهان در اثر تغییرات گرمایشی زمین از بین رفته اند. این را میدانم که دانشمندان سعی در پرورش گیاهان گلخانه‌ای دارند اما، هیچ چیز دیگر حاصلخیز نیست. نه خاک، نه هوا.

علفزاری که در رویاهایم میبینم، شبیه به فیلمهاست. قد علفها بلند، رنگشان سبز تیره و بویشان، بوی باران و خاک خیس و نمناک است. نمیدانم که علفها چه بویی دارند، اما شرط میبندم چیزی شبیه به بوی خاکی است که رویش باران می بارد.
ما در مدرسه یاد میگیریم که چطور از زمین محافظت کنیم تا اوضاع بدتر نشود. چه اقداماتی و چه تصمیماتی باید بگیریم تا سرنوشت حیواناتی که روی زمین باقی مانده اند با گیاهان یکی نشوند. منبع اصلی غذای ما، چیزهایی هستند در آزمایشگاه ها و کارخانجات تولید میشوند. ما در مدرسه تولید غذا را یاد میگیریم.

یاد میگیریم چطور اشتباهات انسانهای گذشته را تکرار نکنیم، یاد میگیریم چطور زنده بمانیم.
من از صمیم قلب به این اعتقاد دارم که هر  تصمیمی که میگیریم، سرنوشت ساز همه‌ی زمین است، منظورم این است که اگر رئیس یک کارخانه تصمیم بگیرد فلان ماده را به محصولاتش اضافه کند، یا فلان کشور تصمیم بگیرد شکار حیوانات را آزاد کند، شاید این آخرین تصمیمی باشد که گرفته می شود، یعنی جهانی باقی نخواهد ماند تا بتوان اشتباهات گذشته را در آن جبران کرد. به نظرم این قضیه درباره کوچکترین چیزها هم صحیح است، یعنی هر کاری که انجام می دهیم، هر حرفی که میزنیم و یا هرچیزی که یاد میگیریم، امکان دارد آخرین باشد. امکان دارد آخرین کاری باشد که انجام دهیم و یا آخرین حرفی باشد که خواهیم گفت. پس باید چه در جنبه های دولتی و کشوری، مواظب تصمیمات بزرگ بود و در جنبه های فردی و زندگی روزمره، مواظب تصمیمات کوچک بود.
در کتابها و فیلمهای قدیمی میبینم که مردم برای شنا به دریا و رودخانه می رفتند. دیگر رودخانه‌ای هیچ جای زمین باقی نمانده و اندکی که از دریاها و اقیانوسها در دو اطراف جهان باقی مانده، صنعتی شده و آب آنها توسط کارخانه ها به آب آشامیدنی تبدیل می شود. دیگر از ماهی ها یا موجوداتی که در آن زندگی می کردند اثری باقی نمانده است.
کاغذی که از آن برای نوشتن استفاده میکنم، از سنگ و خاک درست شده است. از کتابها و فیلمهای قدیمی فهمیدم که قبلا از درختان کاغذ درست میکردند. به نظرم واقعا این کار احمقانه بود. ای کاش قدیمی ها تصمیمات بهتری میگرفتند.
به دلیل رویاهایی که میبینم، دکتر برایم نوشتن تجویز کرده. گفته رویاها، کابوسها و همه ی افکارم را بنویسم تا احساستم به جای شبها در خواب، روزها روی کاغذ تخلیه شوند.
دکتر به من گفته است که این نوشته ها باید طوری باشد که بعدها که آنها را خواندم، بتوانم خودم را از طریق این نوشته ها بشناسم. گفته است حقیقت را درباره خودم بنویسم. اما چگونه خودم را بشناسم؟ حقیقت من چه است؟
آیا حقیقت ما خانواده، دوستان و اطرافیانمان است؟ آیا رژیم غذایی و لباسهایی که میپوشیم است؟ آیا فیلمها، کتابها و آهنگهایی که گوش میدهیم، شخصیت ما را می سازند؟ اگر کسی یک عمر فیلمهای انقلابی نگاه کند، آیا شخصیتش با چگوارا برابری میکند؟
البته که تمام چیزهای نامبرده در بالا، روی شخصیت تاثیرگذار هستند، اما نظر من درباره حقیقت هر شخص، این است که به چه می اندیشند و اراده شان چقدر قوی است. آیا آنقدر قوی هست که وقتی گشنه و تشنه می شوند، آب و غذا نخورند؟ آیا آنقدری قوی هست که مثل چگوارا، جانشان را سپر سینه هایشان کنند و برای یک ایده، دست به انقلاب بزنند؟
اندیشه و اراده، دست در دست هم، حقیقت هر شخص را می سازند. انسان نیاز است تا حقیقتش را بداند تا بتواند آنرا زندگی کند. همانگونه که قدیمی ها گفته‌اند، هرکس حقیقتش را زندگی کرده است، با افتخار زیسته است.
من هم میخواهم با افتخار زندگی کنم، منظورم این است که، چه چیزی بالاتر از با افتخار زیستن است؟
برای اینکه بتوان این عمل را انجام دهم، نیاز دارم حقیقتم را بشناسم، اگر به نظرم ارزش داشت تا آنرا زندگی کنم، این کار را انجام دهم و اگر حقیقتم را بی ارزش دانستم، آنرا تغییر دهم و با ارزش کنم.
بی ارزشی یا با ارزشی یک حقیقت، چگونه مشخص میشود؟ منظورم این است که شاید این قضیه برای همه نسبی باشد. شاید چیزی که به نظر من بی ارزش است، برای کس دیگر با ارزش باشد. برعکس همین قضیه هم صدق می کند.
به نظر من، همانطور که بدن ورزشکاران با تمرینات مستمر، قوی می شود و توانایی هایش بیشتر می شوند، مغز انسانها هم باید با کتاب بهتر شود. برای همین است که زیاد کتاب میخوانم. موضوع مورد علاقه ام گیاهان هستند. به نظر من وقتی فکرم با خواندن و فهمیدن افکار بقیه، قادر به درک بسیاری از چیزها شد، قوی تر می شود. فکر قوی باعث میشود دقیق تر ارزش گذاری کنم و در نتیجه، حقیقتم را بهتر آشکار و انتخاب کنم.
به نظر من فرق ما با حیوانات همین است. از گرگی که 5 سال تمام شکار کرده و گوشت قرمز خورده، نمیتوان انتظار داشت که ناگهان انتخاب کند تا شکار را ترک، و گوشت سفید بخورد. نمیتوان از او انتظار داشت که ناگاه تمام حقیقت درنده خویی اش را ترک کند و جور دیگری زندگی کند.
اما از آدم ها میتوانند این کار را انجام دهند. میتوانند انتخاب کنند از فردا آشغال هایشان را روی زمین نریزند و یا هزاران انتخاب دیگر. آدم ها به راحتی میتوانند این کارها را انجام دهند اما نباید از آنها انتظار انجام این اعمال را داشت. آدمها خویشان از گرگها وحشی تر و ویران کننده تر است. آنها میتوانند خوب و مهربان باشند، اما نمیخواهند. اما میتوانند درست زندگی کنند و درختها را برای کاغذ قطع نکنند، اما نمیخواهند. اگر من به جای مسئولان دولتی سالهای قدیم بودم، سعی میکردم دلیل اینکه آدمها چرا اینها را نمیخواهند را پیدا کنم و آنرا حل کنم. به نظرم الان دیگر برای انجام این عمل دیر شده است.
سطح امید به زندگی مردم بسیار پایین است. دیگر کسی خوشحال نیست. دیگر مانند فیلمها، رنگ سبز درختان و رنگهای مختلف گلها در شهرها به چشم نمیخورند. همه چیز خاکستری است و مردم فقط زندگی میکنند. به نظرم یکی از دلایل این رفتار، خوردن غذاهای شیمیایی است. اما تنها همین منبع غذایی برای سراسر جهان در دسترس است.
دلم میخواست در گذشته زندگی میکردم. دلم میخواست در زمان و مکان متفاوتی به دنیا می آمدم. اما با هرکسی که صحبت میکنم، گویی او هم همین آرزو را دارد، که جای دیگری در زمان دیگری به دنیا می آمد. آیا قدیمی ها هم اینچنین بودند؟ آیا آنها هم آرزو داشتند که جای دیگر و زمانی به جز زمان خودشان، به دنیا آمده بودند؟ انتظار داشتم این آرزو از من شخص خاصی بسازد. فکر میکردم من تنها کسی هستم که اینگونه فکر میکنم. وقتی هم متوجه شدم که همه اینطور فکر میکنند، عمیقا تعجب کردم. اگر اینچنین است، پس چرا کسی چیزی را عوض نمیکند؟ چرا هیچ چیز تغییر نمیکند؟
چرا همه فقط آرزوی تغییر دارند اما اراده ی انجام دادن آنرا ندارند؟ یعنی کسی حقیقتش را پیدا نکرده؟ یا پیدایش کرده اند ولی توانایی زندگی آنرا ندارند؟
دوست دارم بدانم دقیقا در چه زمان و مکانی، انسانها آنقدر قوی و لایق بودند تا حقیقتشان را پیدا، و آنرا زندگی کنند. دوست دارم بدانم دقیقا این حجم از رذالت و پستی، چه زمانی در میان انسانها پخش شد، تا اگر شانسش را داشته باشم، بتوانم دقیق بدانم چه زمان و مکانی را باید برای زندگی کردن انتخاب کنم تا در میان آدمهایی باشم که حقیقی هستند.
گاهی وقتها خودم را دقیق در آینه بازرسی میکنم. به چشمهایم نگاه میکنم. مردمک قهوه‌ای درون چشمانم شبیه به کرات آسمانی است. دندانهای زرد و گودی زیر چشمانم را نگاه میکنم. آنها را دوست ندارم اما نمیتوانم از وجودشان جلوگیری کنم. آنها حقیقت من هستند. حقیقت همه ی آدمها دور و برم هستند. حقیقت همه ی آدم هایی که فقط محصولات شیمیایی را استفاده میکنند و همه ی زندگی شان شیمیایی است، است. به پوستم دست میکشم. بیشتر وقتها احساس میکنم چند لایه کثیف روی آن شکل گرفته اند، بیشتر این احساس را وقتی دارم که از مدرسه، یا از سخنرانی های دینی به خانه بازمیگردم. احساس میکنم تمام صابونها و تمام آبهای در حمام، نمیتوانند این کثافتها را از روی بدنم پاک کنند. من روی این موارد بدنم انتخابی ندارم. تنها چیزی که میتوانم آنرا پاکیزه نگه دارم، فکر و اندیشه ام است. باید مواظب باشم حرفها و اعمالم شبیه به اندیشه ام پاک باشند، چرا که میخواهم با افتخار زندگی کنم.
به موزیکهای قدیمی علاقه دارم. آهنگهای این دوره زمانه، همه شان صدای مواد شیمیایی و کارخانه میدهند، احساس صنعت میدهند. نمیتوانم با آنها ارتباط برقرار کنم.
میخواهم خیلی چیزها را درست کنم، اما ترس اینکه کاری از من بر نیاید، مرا آزار میدهد. میترسم تمام زندگی ام را وقف تغییری کنم که هیچوقت اتفاق نمی افتد. آیا این دلیلی است که کسی، دست به انجام کاری نمیزند؟ آیا این جواب همان سوالم است، که چرا کسی برای تغییر چیزی تلاش نمیکند؟
ترس، احساس عجیبی است. حتی از عشق هم پیچیده تر است. همیشه سعی داشته ام که بتوانم بر آن چیره شوم. این عمل خیلی به کندی جلو میرود، چرا که از خیلی چیزها میترسم و غلبه بر آنها، برایم بسیار سخت است.
از مردن میترسم ولی بیشتر از آن، از زندگی هراس دارم، از آدمها میترسم ولی بیشتر از آن، از تنهایی هراس دارم.
شاید تا روز مردنم، ترس تنها احساس بدی باشد که همراه خود به آن دنیا میبرم، چرا که همانطور که گفتم، ترس پیچیده است و همه ی ترسها هم بد نیستند. گاهی وقتا ترس از چیزی، سلامتی آدم را حفظ میکند و شاید جانش را هم نجات دهد.
مشکلی که الان با آن دست و پنجره نرم میکنم، رویاهایم است. باید سعی کنم در رویاهایم، علفها را رد کنم، آنطرف علفها را ببینم، شاید بتوانم اینگونه بفهمم از چه، یا به سوی چه فرار میکنم. شاید اینگونه توانستم بر یکی از ترسهایم هم غلبه کنم.
دکتر گفته بهترین راه مبارزه با ترس نوشتن درباره خودم است. پس همانطوری که سربازان قدیم لباس جنگ میپوشیدند و اسلحه به دست میگرفتند، لباس پوشیده ام و قلم به دست گرفته ام. فرق این است، هدف قلم کشتن کسی نیست. هدف قلم ساختن خود انسان است.

/پایان

Friday, March 13, 2020

Angel and Demons / فرشته و شیاطین

فصل اول با غریبه ها صحبت نکنید

صداهای عجیب و غریبی که از پنجره‌ی نیمه باز، در داخل خانه‌ی کوچک طنین انداز می‌شد، آرامش خانه را بر هم زده و حال مردی که کنار پنجره، روی صندلی چوبی کوچک نشسته بود و سیگار می‌کشید را بد کرده بود. مرد، سیگار خود را، که فقط تا نصف آن‌را کشیده بود، با درماندگی در زیر سیگاری لب پنجره خاموش کرد و پنجره را بست.

صداها که مخلوطی از صدای بوق ماشین، صدای اگزوز موتور، صدای آهنگ، صدای بلند بلند صحبت کردن چندین پسر جوان، که به دلایلی که فقط خودشان از آنها خبر داشتند، صدای حیوانات را تقلید می‌کردند و صدای دعوای همسایه‌ی طبقه پایینی بودند، با بستن پنجره نه تنها کمتر نشده بودند، بلکه بیشتر در گوش مرد طنین می‌انداختند.

مرد به سمت کشوی کمدی در آنسوی خانه رفت و هدفون‌هایش را بیرون آورد. پس از گذاشتن آنها روی گوشش، روی زمین نشست و به شوفاژ تکیه داد و سعی کرد نسبت به سوزش کمرش در اثر گرمای شوفاژ بی تفاوت باشد.

اوضاع بدتر شد. زمین زیرپایش شروع به لرزش کرد. گویی کسی با چکش به ساختمان می‌کوبید. مرد که نامش جاناتان بود، هدفون‌ها را از گوشش برداشت و متوجه شد که دعوا در طبقه‌ی پایین، شدت گرفته بطوری که گویی مرد همسایه، سر و بدن زنش را، همچون چوبی که به توپ بیسبال برخورد می‌کند، به دیوار می‌کوبد.
جاناتان دیگر طاقت میاورد، از جایش بلند شد، کتش را پوشید، دستی بر جیبش کشید و از وجود کلید و موبایلش مطمئن شد، سپس خانه را به مقصدی که هنوز نمیدانست کجاست، ترک گفت.

وقتی پس از نیم ساعت پیاده روی، از محله‌ای که خانه اش در آنجا قرار داشت خارج شد، نفس راحتی کشید. حتی نفس های بریده بریده ای که در اثر پیاده روی و ضربان قلب بالا از او خارج می شد، نتوانست جلوی آرامش این نفس عمیق را بگیرد. ایستاد. از جیبش سیگاری بیرون آورد و آتش زد. دود سیگار را که از بینی اش خارج می شد و به سمت باد می رفت، نگاه کرد و دوباره، نفسی عمیق کشید.
هوای بیرون، تاریک و سرد بود. خیابان، همانطور که از آن در این ساعت شب انتظار می رفت، خلوت و آرام بود. جاناتان با خود فکر کرد که چند ساعت دیگر، وقتی که آفتاب شد و مردم روز خود را شروع کردند، این خیابان چه وضع شلوغی پیدا خواهد کرد. حتی فکر کردن به آن لرزه بر تنش انداخت. شلوغی چیزی بود که جاناتان از آن فراری بود.
پکی دیگر به سیگارش زد و شروع به پیاده روی کرد.
هنوز چند قدمی جلو نرفته بود که صدایی که از کوچه می آمد، او را از جا پراند.
- سیگار داری؟
جاناتان چند لحظه طول کشید تا به خود بیاید. سخت در افکارش بود و انتظار نداشت کسی را در خیابان ببینید و از آن هم بیشتر انتظار نداشت که کسی با او، این وقت شب، در خیابان، صحبت کند.
صدا دوباره از داخل کوچه‌ ای که جاناتان کنج ورودی آن، بهت زده ایستاده بود، بلند شد:
- سیگار داری؟
جاناتان نمیتوانست منبع صدا را ببیند. نوری که توسط تیر چراغ، به سر کوچه تابانیده میشد، باعث شده بود تا داخل کوچه سایه ای بزرگ ساخته شود. او با هوشیاری و بی هیچ حرفی، پاکت سیگارش را از جیبش بیرون آورد و یک نخ از آن برداشت و به سمت کوچه گرفت. بادی آمد و سیگاری که در دستش بود، از دستش رها شد و در تاریکی کوچه، محو شد.
جاناتان لحظه‌ای ایستاد، سیگاری دیگر از پاکت بیرون آورد و آنرا، این بار قدری محکم تر، در میان انگشتانش گرفت و گفت:
-سیگار؟ بله.
در انتظار صاحب صدا بود تا بیرون بیاید و سیگار را بگیرد. دوباره باد شروع به وزیدن کرد و سیگار را از دستانش قاپید.
جاناتان با حالی عصبی سیگاری دیگر بیرون آورد و آنرا محکم در مشتش گرفت. باد، که گویی از داخل مشتش شروع به وزیدن کرده بود، مشتش را از هم باز کرد و سیگار، همچون پری در باد، به سوی تاریکی کوچه شروع به پرواز کرد.
جاناتان پاکت سیگارش را نگاه کرد. فقط یک سیگار دیگر در درون پاکت باقی مانده بود. دو دل مانده بود تا آنرا بیرون بیاورد یا برای خود نگه دارد. مطمئنا در این ساعت از شب، جایی باز نبود تا بتواند از آن برای خودش سیگار بخرد.
به کوچه نگاه کرد. انتظار داشت تا صاحب صدا، حداقل یک نخ از سه نخ سیگاری که به آنجا پرتاب شده بودند را پیدا کرده و برداشته باشد. اما خبری نبود. همانجا ساکت ایستاد. در فکر بود که به خانه برگردد و قدری استراحت کند. اما چیزی او را در جایش نگه داشته بود.
صدا دوباره بلند شد.
- سیگار نداری؟
جاناتان نفسش را با عصبانیت بیرون داد. پاکت سیگار که تمام محتوایش یک نخ سیگار بیشتر نبود را در دستانش گرفت و قدم درکوچه ی تاریک گذاشت.



بقیه داستان را بصورت PDF از این لینک دانلود کنید