۱۳۹۸ اسفند ۲۳, جمعه

فرشته و شیاطین

فصل اول با غریبه ها صحبت نکنید

صداهای عجیب و غریبی که از پنجره‌ی نیمه باز، در داخل خانه‌ی کوچک طنین انداز می‌شد، آرامش خانه را بر هم زده و حال مردی که کنار پنجره، روی صندلی چوبی کوچک نشسته بود و سیگار می‌کشید را بد کرده بود. مرد، سیگار خود را، که فقط تا نصف آن‌را کشیده بود، با درماندگی در زیر سیگاری لب پنجره خاموش کرد و پنجره را بست.

صداها که مخلوطی از صدای بوق ماشین، صدای اگزوز موتور، صدای آهنگ، صدای بلند بلند صحبت کردن چندین پسر جوان، که به دلایلی که فقط خودشان از آنها خبر داشتند، صدای حیوانات را تقلید می‌کردند و صدای دعوای همسایه‌ی طبقه پایینی بودند، با بستن پنجره نه تنها کمتر نشده بودند، بلکه بیشتر در گوش مرد طنین می‌انداختند.

مرد به سمت کشوی کمدی در آنسوی خانه رفت و هدفون‌هایش را بیرون آورد. پس از گذاشتن آنها روی گوشش، روی زمین نشست و به شوفاژ تکیه داد و سعی کرد نسبت به سوزش کمرش در اثر گرمای شوفاژ بی تفاوت باشد.

اوضاع بدتر شد. زمین زیرپایش شروع به لرزش کرد. گویی کسی با چکش به ساختمان می‌کوبید. مرد که نامش جاناتان بود، هدفون‌ها را از گوشش برداشت و متوجه شد که دعوا در طبقه‌ی پایین، شدت گرفته بطوری که گویی مرد همسایه، سر و بدن زنش را، همچون چوبی که به توپ بیسبال برخورد می‌کند، به دیوار می‌کوبد.
جاناتان دیگر طاقت میاورد، از جایش بلند شد، کتش را پوشید، دستی بر جیبش کشید و از وجود کلید و موبایلش مطمئن شد، سپس خانه را به مقصدی که هنوز نمیدانست کجاست، ترک گفت.

وقتی پس از نیم ساعت پیاده روی، از محله‌ای که خانه اش در آنجا قرار داشت خارج شد، نفس راحتی کشید. حتی نفس های بریده بریده ای که در اثر پیاده روی و ضربان قلب بالا از او خارج می شد، نتوانست جلوی آرامش این نفس عمیق را بگیرد. ایستاد. از جیبش سیگاری بیرون آورد و آتش زد. دود سیگار را که از بینی اش خارج می شد و به سمت باد می رفت، نگاه کرد و دوباره، نفسی عمیق کشید.
هوای بیرون، تاریک و سرد بود. خیابان، همانطور که از آن در این ساعت شب انتظار می رفت، خلوت و آرام بود. جاناتان با خود فکر کرد که چند ساعت دیگر، وقتی که آفتاب شد و مردم روز خود را شروع کردند، این خیابان چه وضع شلوغی پیدا خواهد کرد. حتی فکر کردن به آن لرزه بر تنش انداخت. شلوغی چیزی بود که جاناتان از آن فراری بود.
پکی دیگر به سیگارش زد و شروع به پیاده روی کرد.
هنوز چند قدمی جلو نرفته بود که صدایی که از کوچه می آمد، او را از جا پراند.
- سیگار داری؟
جاناتان چند لحظه طول کشید تا به خود بیاید. سخت در افکارش بود و انتظار نداشت کسی را در خیابان ببینید و از آن هم بیشتر انتظار نداشت که کسی با او، این وقت شب، در خیابان، صحبت کند.
صدا دوباره از داخل کوچه‌ ای که جاناتان کنج ورودی آن، بهت زده ایستاده بود، بلند شد:
- سیگار داری؟
جاناتان نمیتوانست منبع صدا را ببیند. نوری که توسط تیر چراغ، به سر کوچه تابانیده میشد، باعث شده بود تا داخل کوچه سایه ای بزرگ ساخته شود. او با هوشیاری و بی هیچ حرفی، پاکت سیگارش را از جیبش بیرون آورد و یک نخ از آن برداشت و به سمت کوچه گرفت. بادی آمد و سیگاری که در دستش بود، از دستش رها شد و در تاریکی کوچه، محو شد.
جاناتان لحظه‌ای ایستاد، سیگاری دیگر از پاکت بیرون آورد و آنرا، این بار قدری محکم تر، در میان انگشتانش گرفت و گفت:
-سیگار؟ بله.
در انتظار صاحب صدا بود تا بیرون بیاید و سیگار را بگیرد. دوباره باد شروع به وزیدن کرد و سیگار را از دستانش قاپید.
جاناتان با حالی عصبی سیگاری دیگر بیرون آورد و آنرا محکم در مشتش گرفت. باد، که گویی از داخل مشتش شروع به وزیدن کرده بود، مشتش را از هم باز کرد و سیگار، همچون پری در باد، به سوی تاریکی کوچه شروع به پرواز کرد.
جاناتان پاکت سیگارش را نگاه کرد. فقط یک سیگار دیگر در درون پاکت باقی مانده بود. دو دل مانده بود تا آنرا بیرون بیاورد یا برای خود نگه دارد. مطمئنا در این ساعت از شب، جایی باز نبود تا بتواند از آن برای خودش سیگار بخرد.
به کوچه نگاه کرد. انتظار داشت تا صاحب صدا، حداقل یک نخ از سه نخ سیگاری که به آنجا پرتاب شده بودند را پیدا کرده و برداشته باشد. اما خبری نبود. همانجا ساکت ایستاد. در فکر بود که به خانه برگردد و قدری استراحت کند. اما چیزی او را در جایش نگه داشته بود.
صدا دوباره بلند شد.
- سیگار نداری؟
جاناتان نفسش را با عصبانیت بیرون داد. پاکت سیگار که تمام محتوایش یک نخ سیگار بیشتر نبود را در دستانش گرفت و قدم درکوچه ی تاریک گذاشت.



بقیه داستان را بصورت PDF از این لینک دانلود کنید