خوشبختی در مه
باد سرد زمستان از لای ساختمانهای بلند میپیچید و تا مغز استخوان میسوزاند.
پسر کنار چهارراه، زیر نور زرد چراغ خیابان نشسته بود. پای راستش را جمع کرده بود
زیر خودش و با دستهای یخزدهاش گلهای پژمرده را توی سبد مرتب میکرد. از وقتی
هوا تاریک شده بود، فقط دو نفر از او گل خریده بودند. بقیه حتی نگاهش هم نکرده
بودند.
چراغ قرمز شد. ماشینها ایستادند و او سریع از جا پرید، رفت جلو، لبخند
نصفهنیمهای زد و گل را به سمت شیشهها گرفت. زنی پشت فرمان سرش را برگرداند و
تظاهر کرد تلفنش زنگ خورده. مردی دیگر دستی تکان داد یعنی «برو کنار، مزاحم نشو». چراغ سبز شد و پسر همانطور که دود
ماشینها در صورتش میپیچید، ایستاد و آخرین چراغ قرمز عقب را نگاه کرد که در مه
ناپدید میشد.
دلش میخواست فقط یک جای گرم پیدا کند، فقط برای چند دقیقه نشستن. از
دور نوری زرد و مهآلود میدرخشید: نانوایی هنوز باز بود. بوی نان تازه که برای
شامِ مردم پخته میشد از همان فاصله هم میآمد، دقیقا مثل دستی که به آرامی دعوتش
کند تا به آنجا برود.
پسر به سمت نانوایی رفت. پیرمردی پشت تنور ایستاده بود و عرق پیشانیاش
را با آستین پاک میکرد. وقتی پسر نزدیک شد، پیرمرد اخم کرد و گفت:
«پسرجون، اینجا جای نشستن نیست. برو جلوتر، مشتریا میترسن.»
پسر لبش را گاز گرفت و فقط گفت: «میخوام یه کم گرم شم، آقا... فقط یه
دقیقه.»
پیرمرد چند لحظه نگاهش کرد، نگاهی خسته و پر از تردید، بعد با لحنی که
سعی میکرد سرد باشد گفت:
«بشین اون گوشه، فقط مواظب باش کسی نبینه. هر اتفاقی بیوفته، خودت
مقصری.»
پسر بیصدا سرش را تکان داد و خودش را جمع کرد کنار دیوار. تنور میغرید
و شعلههایش روی کاشیهای دودزده میرقصیدند. گرما کمکم از پوستش گذشت و به
استخوانش رسید. چشمهایش را بست و برای چند لحظه خیال کرد دوباره خانه است، اتاق
کوچکی با بخاری نفتی، مادرش که نان داغ را روی سفره میگذارد، و صدای رادیو که
آهنگ قدیمی پخش میکند.
اما صداهایی از بیرون خیال را پاره کرد. زنی با نانوا دعوا میکرد که
چرا نان ته گرفته، بچهای گریه میکرد، و بعد صدای پیرمرد که همانطور که خمیر را
روی تخته میکوبید میگفت:
«اگه گرسنهای، یه نون تهتنور مونده. ولی بعدش برو، حوصله دردسر
ندارم. »
پسر با تردید جلو رفت. نان داغ را گرفت، بخار گرمی ازش بلند میشد. تکهای
کند، گذاشت روی زبانش. سوزش داغ نان و طعم نمک و خاکستر، چنان بود که دلش خواست
گریه کند. اما چیزی مانعش شد، عادت. وقتی سالها اشکی نریزی، انگار یادت میرود
چطور باید گریه کرد.
در همان لحظه، صدای بوق ممتدی از بیرون آمد. پسر از پنجره نانوایی نگاه
کرد. چهارراه تقریبا خالی بود، جز یک ماشین سیاه که وسط خیابان ایستاده بود. مردی
از آن پیاده شد، کلافه، در حال گشتن چیزی میان صندلیها. بعد در را بست و با شتاب
رفت سمت پیادهرو، بیآنکه متوجه شود کیفش روی زمین افتاده است.
پسر نان را زمین گذاشت. برای چند لحظه فقط به آن کیف نگاه کرد که زیر
چراغ قرمز افتاده بود. چراغ هنوز قرمز بود. خیابان خلوت. هیچکس آنجا نبود جز او و
باد و یک ماشین خالی.
پسر از جا بلند شد، سبد گل را برداشت و از نانوایی بیرون رفت. سرمای
بیرون مثل سیلی توی صورتش خورد، اما ذهنش جای دیگری بود، پیش همان کیف سیاه، کنار
جدول، زیر جایی که چراغ قرمز بود و نورش افتاده بود روی زمین.
با تردید قدم برداشت. دور و بر را نگاه کرد، هیچکس نبود. خم شد، کیف
را برداشت. سنگین بود. دستش لرزید. نگاهی انداخت به نانوایی، پیرمرد سرش در تنور
بود و حتی متوجهش نشده بود.
کیف را باز نکرد. فقط گرفت زیر بغلش و دوید، بیهدف، میان کوچههای
تاریک. هرچه میدوید، نفسش داغتر و قلبش تندتر میزد. بالاخره در گوشهی یک کوچهی
بنبست نشست و کیف را باز کرد.
داخلش پر از پول نقد بود، دستههای
بزرگ اسکناس، چند کارت بانکی، و یک عکس خانوادگی: مردی کنار زنی و دختربچهای کوچک
که موهای بافته داشت. عکس تمیز و مرتب بود، از دنیایی که هیچوقت به او تعلق نداشت.
دستش را روی عکس گذاشت. دلش میخواست فقط یک اسکناس بردارد، فقط یکی،
برای شبی گرم، یک وعده غذای درست، یک سقف حتی برای چند ساعت. اما چشمش به دختر توی
عکس افتاد. لبخند او مثل نوری کوچک در تاریکی بود، نوری که نمیگذاشت دست پسر
جلوتر برود.
باد بلند شد. یک تکه کاغذ از زمین بلند شد و پیچید دور پاهایش. به بالا
نگاه کرد، آسمان گرفته بود، و چراغهای شهر مثل چشمهای خستهای میدرخشیدند.
همان موقع، صدای پایی از ته کوچه آمد. مردی با نفسنفسزدن دوید سمتش،
مردی با کتچرمی، مردی که کیف متعلق به او بود. با چشمهایی وحشتزده وقتی کیف را
دید، ایستاد. چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
پسر کیف را جلو گرفت و گفت:
«آقا… این افتاده بود.»
مرد چیزی نگفت. نزدیک شد، کیف را گرفت، بازش کرد، پولها را شمرد، بعد
به پسر خیره شد — نگاهی سرد، آمیخته با شک.
«تو چیزی برنداشتی؟.»
پسر فقط سرش را تکان داد.
مرد لبهایش را جمع کرد و گفت: «باشه. برو رد کارت.» و بدون حتی یک «تشکر»
خشک و خالی، برگشت و رفت.
پسر همانجا ایستاد، در باد سرد، کنار کوچهی تاریک. احساس کرد قالب
تهی کرده است. حتی از نان گرم هم خبری نبود. فقط بوی دور نان تازه که با باد میآمد
و کمکم محو میشد.
چند دقیقه بعد، صدای پیرمرد نانوا از دور آمد که فریاد میزد:
«پسر! اون نونت موند! میدمش به سگای ولگردا!»
پسر برگشت، اما قبل از اینکه قدمی بردارد، چیزی روی زمین دید. یکی از
اسکناسها از کیف مرد جا مانده بود و میان آب و خاک افتاده بود.
خم شد، اسکناس را برداشت، نگاهش کرد. بعد، در سکوت، برگشت به سمت
نانوایی.
پسر اسکناس خیس را با دو انگشت گرفته بود تا خشک بماند، ولی انگشتهایش
آنقدر یخ کرده بودند که چیزی حس نمیکردند. نانوایی مثل آتشی که در دل شب هنوز
زنده مانده باشد هنوز پرنور و گرم بود.
وقتی رسید، پیرمرد هنوز پای تنور بود. با دیدنش گفت:
«کجا رفتی پسر؟ نونت داغ بود، حیف شد سرد شد.
»
پسر لبخند کمجانی زد و اسکناس را گذاشت روی پیشخوان.
«برای نونه، آقا. پولش رو پیدا کردم.»
پیرمرد نگاهی به اسکناس انداخت، بعد به پسر. ابروهایش بالا رفت.
«پیدا کردی؟!»
پسر چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت.
پیرمرد آرامتر پرسید:
«این پول مال تو نیست، نه؟!»
پسر لب گزید و چیزی نگفت.
پیرمرد مدتی سکوت کرد، بعد زیر لب گفت:
«عجیبه، خیلیا نون میدزدن پولشو نمیدن، حالا تو اومدی با پول دزدی
نون بگیری»
سپس برگشت، یکی از نانهای
تازه را برداشت، پیچید توی پارچه، و گذاشت جلو پسر.
«اینو ببر. پولتو هم نمیخوام، ما از این پولا نمیگیریم»
پسر نان را گرفت. دستهایش از گرما لرزیدند. دلش خواست چیزی بگوید،
تشکر کند، ولی فقط سرش را پایین انداخت و عقب رفت.
وقتی از نانوایی بیرون آمد، سبد گلش هنوز کنار دیوار بود. باد چند شاخهاش
را خشک کرده بود، اما هنوز یکی از گلهای قرمز وسط سبد زنده مانده بود. آن را
برداشت، برگشت و بیصدا گذاشت لب پنجرهی نانوایی.
پیرمرد متوجه نشد.
پسر در خیابان خالی قدم زد. نان گرم را بغل کرده بود و بخارش روی صورتش
مینشست. چراغ قرمز هنوز میدرخشید، انگار هیچوقت سبز نمیشد. اما برای اولین
بار، ته مانده گرمای نان باعث شده بود او احساس بهتری داشته باشد، احساس کند که
این چراغ تا ابد قرمز نمیماند، که بالاخره سبز و همه جا گرمتر خواهد شد.
احساس کرد شاید فردا صبح، وقتی هوا روشن شود، کسی بالاخره گل از او
بخرد. و او با پول خودش نان بخرد.
صبح زود، وقتی هوا هنوز نیمهخاکستری بود، پسر دوباره کنار نانوایی بود. نانوا تازه کرکره را بالا
داده بود و تنور را روشن میکرد. پسر سبد گلش را گذاشته بود کنار در و مشغول مرتبکردن
شاخهها بود.
صدای بوق کوتاهی از ته خیابان آمد. همان ماشین سیاه دیشب بود. ایستاد
درست جلوی نانوایی. مرد کتچرمی از آن پیاده شد. چند ثانیه پسر را نگاه کرد، انگار
به چیزی فکر بکند، بعد آرام جلو آمد.
پسر ایستاد. قلبش تند میزد، اما فرار نکرد. فقط گفت:
«آقا… پولتون رو دیشب پیدا کردم. یه اسکناسش
افتاده بود. باهاش نون خریدم… ببخشید. نمیخواستم
خرجش کنم، ولی سردم بود.نانوا ازم قبولش نکرد، اینو از من
پس بگیرید، من معذرت میخوام» و چشم هایش پر از اشک شد.
مرد لحظهای نگاهش کرد، بیهیچ حرفی. بعد با صورتی آرام گفت:
«همون دیشب شک کرده بودم که چیزی برداشتی، ولی الان....»
نفسش را بیرون داد، دست در جیبش کرد و چند اسکناس درآورد.
«تو الان کار درستی رو کردی. اینا جایزه این نیست که پول برداشتی و
بعدا به من پس دادی، اینا واسه اینه که بدونی توی زندگی اگه کار درست رو انجام
بدی، هرچقدر هم دیر، همیشه پاداشش رو میگیری»
پسر عقب رفت. «نه آقا، من نمیخوام»
مرد حرفش را برید:
«این جایزته...بگیرش... دفعه بعد هم که کیف یا پولی پیدا کردی، اول
سعی کن صاحبش رو پیدا کنی، حتی اگه بهت پولی هم نده، دیدن خوشحالی صاحبش از دیدن
مالِ گم شدش، خودش پاداشه، اینطور فکر نمیکنی؟»
پسر با تردید اسکناسها را گرفت. باد صبحگاهی موهایش را به هم ریخته
بود، اما لبخندی آرام روی لبش نشست. گفت:
«چشم آقا»
مرد رفت، سوار ماشینش شد و در ازدحام صبحگاهی گم شد. پسر ایستاده بود،
پول را در مشت گرفته و بوی نان داغ را نفس میکشید.