گلفروشی، 8:10 صبح
بعضی آدمها بدون اینکه بدانند، ساعت زندگیِ آدم دیگری میشوند . من تا قبل از دیدن او، هیچوقت ساعت هشت و ده دقیقهی صبح را دوست نداشتم. ساعت هشت و ده دقیقه یعنی ترافیک، بوق ماشینها، چهرههای خوابآلود و کارمندهایی که با لیوان چای در دست، آرزو میکنند امروز زودتر تمام شود . اما حالا ... ساعت هشت و ده دقیقه یعنی او . اسمش نازنین بود. دختری که پشت ویترین یک گلفروشی کوچک، درست وسط مسیر خانه تا ادارهام، شاخههای رز را مرتب میکرد. اولین بار فقط از کنارش رد شدم. مثل همهی رد شدنها. دومین بار نگاهمان با هم برخورد کرد و به من لبخند زد. سومین بار برای اینکه بهانهای داشته باشم، یک شاخه میخک خریدم؛ در حالی که هیچوقت نفهمیدم با یک شاخه میخک باید چه کار کنم . فقط اولین گلی بود که دستم بهش رسید. بعد از آن، خریدن گل شد بخشی از برنامهی هر روزم . طوری که همهی همکارهایم فکر میکردند عاشق گل شدهام . نمیدانستند من عاشق کسی شده بودم که میان گلها نفس میکشید . گل فقط بهانه بود . هر روز از جلوی مغازهاش رد میشدم و با خودم میگفتم امروز فقط نگاهش میکنم و میرم. ولی هیچوقت ف...