گلفروشی، 8:10 صبح

 بعضی آدم‌ها بدون اینکه بدانند، ساعت زندگیِ آدم دیگری می‌شوند.

من تا قبل از دیدن او، هیچ‌وقت ساعت هشت و ده دقیقه‌ی صبح را دوست نداشتم. ساعت هشت و ده دقیقه یعنی ترافیک، بوق ماشین‌ها، چهره‌های خواب‌آلود و کارمندهایی که با لیوان چای در دست، آرزو می‌کنند امروز زودتر تمام شود.

اما حالا...
ساعت هشت و ده دقیقه یعنی او.

اسمش نازنین بود. دختری که پشت ویترین یک گل‌فروشی کوچک، درست وسط مسیر خانه تا اداره‌ام، شاخه‌های رز را مرتب می‌کرد. اولین بار فقط از کنارش رد شدم. مثل همه‌ی رد شدن‌ها. دومین بار نگاهمان با هم برخورد کرد و به من لبخند زد. سومین بار برای اینکه بهانه‌ای داشته باشم، یک شاخه میخک خریدم؛ در حالی که هیچ‌وقت نفهمیدم با یک شاخه میخک باید چه کار کنم. فقط اولین گلی بود که دستم بهش رسید.

بعد از آن، خریدن گل شد بخشی از برنامه‌ی هر روزم. طوری که همه‌ی همکارهایم فکر می‌کردند عاشق گل شده‌ام.

نمی‌دانستند من عاشق کسی شده بودم که میان گل‌ها نفس می‌کشید.

گل فقط بهانه بود.

هر روز از جلوی مغازه‌اش رد می‌شدم و با خودم می‌گفتم امروز فقط نگاهش می‌کنم و می‌رم. ولی هیچ‌وقت فقط نگاه کردن کافی نبود. یه روز رز قرمز می‌خریدم، یه روز آفتابگردون، یه روز هم می‌رفتم داخل مغازه و ده دقیقه بین گلدون‌ها می‌ایستادم، فقط چون دلم نمی‌خواست زود از اونجا بیرون بیام.

یه بار خندید و گفت:
"شما که مشتری ثابت ما شدید واقعا این همه گل رو برای چی میخواید؟"

هول شده بودم. گفتم:
"هول شدم. گفتم نکنه فکر کنه برای کسی میخوام. سریع جواب دادم: آخه خونه‌م بدون گل خیلی بی روحه»

سرش رو تکون داد و گفت:
"پس گل‌ها اثری ندارن، باید حال و هوای خونه رو عوض کنی."

اون روز بود که فهمیدم اسمش نازنینه.

از اون به بعد، هر بار که می‌رفتم، چند دقیقه با هم حرف می‌زدیم. اول درباره‌ی گل‌ها، بعد درباره‌ی آب و هوا، بعد درباره‌ی شلوغی تهران. کم‌کم رسیدیم به فیلم، موسیقی، خاطره‌های بچگی و آرزوهایی که معمولاً آدم‌ها برای غریبه‌ها تعریف نمی‌کنن.

عجیب بود؛ من توی اداره با آدم‌هایی کار می‌کردم که پنج سال هر روز کنارم بودن، ولی اسم بچه‌هاشون رو هم نمی‌دونستم. اما با نازنین، انگار از همون هفته‌ی اول، حرف زدن راحت بود. هیچ‌وقت مجبور نبودم دنبال موضوع بگردم. حتی سکوت بینمون هم آزاردهنده نبود.

کم‌کم ساعت دیدنش از هشت و ده دقیقه هم زودتر شد. دلم میخواست زودتر ببینمش.

از خونه زودتر راه می‌افتادم، فقط برای اینکه چند دقیقه بیشتر ببینمش. حتی اگر آخرش فقط یه «صبح بخیر» نصیبم می‌شد.

یه روز که داشتم از مغازه بیرون می‌اومدم، صدام زد.

گفت:
"آقا..."

برگشتم.

گل میخکی رو که روی پیشخوان جا گذاشته بودم، آورد سمتم و گفت:
"این رو هم ببر یادت نره. حیفه اینجا بمونه داره پژمرده میشه."

گل رو گرفتم و تشکر کردم، ولی تمام راه تا اداره فقط به این فکر می‌کردم که اسمم رو نمی‌دونه، اما حواسش به چیزی هست که داره پرپر میشه و اون رو هدیه میده به من.

همون روز بود که برای اولین بار با خودم گفتم:
"فکر کنم دارم عاشقش می‌شم."

چند هفته بعد، دیگه لازم نبود برای حرف زدن بهانه پیدا کنم. همین که درِ مغازه باز می‌شد و زنگ کوچیکی که بالای در نصب کرده بودن صدا می‌کرد، سرش رو از بین گل‌ها بلند می‌کرد و با لبخند می‌گفت:
"سلام. امروز نوبت چه گلیه؟"

من هم هر بار یه چیزی سر هم می‌کردم.

"امروز اومدم بگم گلایی که هفته‌ی پیش بهم فروختی هنوز زنده‌ان."

می‌خندید و می‌گفت:
"اگه خشک بشن، تقصیر خودته، نه گل‌ها."

بعد کم‌کم فهمیدم دانشجوی ترم آخر معماریه. صبح‌ها تا ظهر توی گل‌فروشی عموش کار می‌کرد و عصرها دانشگاه می‌رفت. از بچگی عاشق گل بوده، ولی نه به خاطر خود گل‌ها؛ می‌گفت بوی گل‌فروشی یاد مادرش رو براش زنده می‌کنه. مادرش چند سال قبل از دنیا رفته بود و هنوز هم وقتی ازش حرف می‌زد، ناخودآگاه صداش آروم‌تر می‌شد.

من هیچ‌وقت نمی‌دونستم توی اون لحظه چی باید بگم. فقط گوش می‌دادم. شاید همین هم باعث شده بود کنار هم راحت باشیم.

یه روز ازم پرسید:
"تو چرا همیشه تنهایی؟"

خندیدم و گفتم:
"از کجا فهمیدی همیشه تنهام؟"

گفت:
"چون آدمایی که گل میخرن. معمولا میخوان تزئین بشن تا بیشتر شکل کادو بشن. ولی من فهمیدم تو هیچوقت هیچ گلی رو به هیچکسی نمیدی"

جوابی نداشتم چون حرفش درست بود.

من بعد از تموم شدن ساعت کاری، مستقیم برمی‌گشتم خونه. یه آپارتمان شصت متری توی طبقه‌ی سوم یه ساختمون قدیمی. تلویزیون بیشتر وقت‌ها خاموش بود. شامم یا نیمرو بود یا چیزی که از بیرون می‌گرفتم. آخر هفته‌ها هم معمولاً یا کتاب می‌خوندم یا بی‌هدف توی شهر پرسه میزدم.

زندگیم بد نبود...فقط انگار هیچ اتفاقی توش نمی‌افتاد.

تا اینکه یه عصر، وقتی داشتم از مغازه بیرون می‌رفتم، گفت:
"فردا جمعه‌ست. یادت نره گل‌فروشی تعطیله."

گفتم:"خب؟"

چند ثانیه مکث کرد. بعد خیلی آروم گفت:
"اگه برنامه‌ای نداری... می‌تونیم یه قهوه بخوریم. یا چای. یا هرچی."

برای یه لحظه مطمئن نبودم درست شنیدم یا نه. انگار همه‌ی صدای خیابون قطع شده بود.

بهش زل زده بودم و هیچی نمیگفتم.

خندید و گفت:
"انقدر تعجب نکن. دارم دعوتت می‌کنم به نوشیدنی، خواستگاری نکردم که."

منم خندیدم.

گفتم:
"باشه... فقط قول بده بعدش مجبورم نکنی هر روز یه گلدون هم بخرم."

گفت:
"قول نمی‌دم."

وقتی از مغازه بیرون اومدم، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، مسیر اداره تا خونه کوتاه‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

اون شب تا ساعت دو از این فکر که شاید زندگی، بالاخره تصمیم گرفته بود یه بار هم به من لبخند بزنه خوابم نبرد.

قرارمون یه کافه‌ی کوچیک حوالی کریم‌خان بود.

من نیم ساعت زودتر رسیده بودم. چند بار از جام بلند شدم، بیرون رو نگاه کردم، دوباره نشستم. حتی دو بار از گارسون پرسیدم ساعت کافه درسته یا نه یا ساعت دست من خوابیده. خودم هم می‌دونستم مسخره‌ست، ولی وقتی مدت‌ها منتظر یه اتفاق خوب باشی، از این می‌ترسی که نکنه دقیقه‌ی آخر از دستش بدی.

چند دقیقه بعد در باز شد.

نازنین با یه مانتوی سرمه‌ای و شال سفید وارد شد. هیچ آرایشی نداشت، فقط موهای مشکی‌ش از کنار صورتش بیرون زده بود. وقتی منو دید، همون لبخند همیشگی رو زد؛ همونی که باعث شده بود یک سال قبل، بی‌دلیل هر روز جلوی یه گل‌فروشی توقف کنم.

نشست و گفت:
"ببخشید دیر شد. مترو خیلی شلوغ بود."

گفتم:
"منم تازه رسیدم."

خودش خندید و گفت:
"دروغ نگو. مشخصه یکی دو ساعتی میشه اینجایی."

منم خندیدم. همون لحظه بود که فهمیدم نمی‌شه چیزی رو ازش قایم کرد.

اون روز بیشتر از سه ساعت با هم حرف زدیم.

از همه چیز. از مدرسه، دانشگاه، فیلم‌هایی که دوست داشتیم، سفرهایی که هیچ‌وقت نرفته بودیم، غذاهایی که بلد نبودیم درست کنیم، حتی از ترس‌هامون.

وسط حرف‌ها ازم پرسید:
"بزرگ‌ترین ترست چیه؟"

چند لحظه فکر کردم.

گفتم:
"اینکه یه روز از خواب بیدار شم و ببینم زندگیم همینه که هست. بدون اینکه هیچ اتفاق خاصی افتاده باشه، پیر شده باشم."

سرش رو پایین انداخت و گفت:
"منم از تنهایی می‌ترسم."

اون موقع نمی‌دونستم یه جمله‌ی ساده می‌تونه سال‌ها بعد اینقدر توی ذهن آدم بمونه.

از اون روز به بعد، دیگه قرار نبود فقط توی گل‌فروشی همدیگه رو ببینیم.

گاهی بعد از ساعت کاری دنبالش می‌رفتم. با هم توی پارک قدم می‌زدیم، بستنی می‌خوردیم یا بی‌هدف توی خیابون‌های شهر راه می‌رفتیم.

عجیب بود.

هیچ‌کدوممون پولدار نبودیم، سفرهای عجیب نمی‌رفتیم، هدیه‌های گرون‌قیمت هم برای هم نمی‌خریدیم، ولی آخر هر روز احساس می‌کردم خوشبخت‌ترین آدم روی زمینم.

یه شب کنار پل طبیعت نشسته بودیم. باد آرومی می‌اومد و چراغ‌های بزرگراه از دور مثل ستاره دیده می‌شدن.

نازنین گفت:
"اگه قرار باشه از زندگیت فقط یه خاطره برات بمونه، دوست داری کدومش باشه؟"

گفتم:
"هنوز نساختمش"

پرسید:
"یعنی چی؟"

نگاهش کردم و گفتم:
"احساس می‌کنم بهترین روزهای زندگیم هنوز نیومدن."

لبخند زد.

بعد دستش رو آروم روی دستم گذاشت.

دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره. من عاشقش شده بودم؛ نه از اون عاشق شدن‌های هیجان‌زده‌ی چند هفته‌ای، نه از اون دوست داشتن‌هایی که با یه قهر تموم می‌شن. از اون مدل دوست داشتن که کم‌کم توی همه‌ی جزئیات زندگیت ریشه می‌دونه.

دیگه صبح‌ها فقط برای رسیدن به اداره از خونه بیرون نمی‌اومدم.برای دیدن نازنین بیدار می‌شدم.

رابطه‌مون بی‌سروصدا جلو می‌رفت.

از اون رابطه‌هایی نبود که هر روز عکس دونفره توی استوری می‌ذارن، نه از اونایی که همه ازش خبر دارن. فقط چند نفر از دوستای نزدیکمون می‌دونستن با همیم.راستش خودمون هم همینو دوست داشتیم.

دنیای کوچیکی ساخته بودیم که فقط مال خودمون بود.

صبح‌ها قبل از اینکه برم اداره، ده دقیقه می‌ایستادم جلوی گل‌فروشی. گاهی براش قهوه می‌بردم، گاهی هم اون از قبل یه لیوان چای برام آماده کرده بود. عمویش هم کم‌کم منو شناخته بود. هر وقت منو می‌دید، یه لبخند می‌زد و می‌گفت:
"باز یار همیشگی اومد." یه بار تولدم بود. توی اداره مثل همیشه تا عصر مشغول پرونده‌ها بودم. موقع برگشتن، طبق عادت رفتم سمت گل‌فروشی.

کرکره پایین بود. با خودم گفتم حتماً زودتر بسته. خواستم برگردم که گوشیم زنگ خورد.

نازنین گفت:
"پشت سرتو نگاه کن."

برگشتم.

اون طرف خیابون ایستاده بود. یه جعبه‌ی کوچیک توی یه دستش بود و یه دسته گل و دو تا بادکنک توی دست دیگش. با همون لبخند همیشگی نگاهم می‌کرد.

وقتی رسید پیشم، جعبه رو داد دستم.

گفتم: "این چیه؟"

گفت:"بازش کن."

داخلش یه ساعت مچی بود.

خیلی گرون نبود، ولی قشنگ بود. بند چرمی قهوه‌ای داشت و صفحه‌ی ساده‌ای که دقیقاً سلیقه‌ی من بود.

اون شب ساعت رو بستم به دستم. همون ساعتی که تا ماه‌ها بعد، هر وقت نگاهش می‌کردم، یاد اون عصر می‌افتادم.

هنوز هم نمی‌دونم ساعت رو خیلی دوست داشتم یا کسی که اون رو بهم هدیه داده بود.

روزها یکی بعد از دیگری می‌گذشتن.

کم‌کم حرف آینده هم بینمون باز شد.

یه شب که توی ماشین نشسته بودیم و بارون آرومی می‌بارید، نازنین گفت:
"به نظرت آدم از کجا می‌فهمه یه نفر همون آدمیه که باید باهاش تا آخر عمر زندگی کنه؟"

گفتم:
"نمی‌فهمه."

گفت:
"پس از کجا مطمئن می‌شن؟"

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد گفتم:
"شاید وقتی کنار یه نفر، لازم نباشه نقش بازی کنی."

به شیشه‌ی خیس ماشین نگاه کرد و گفت:
"من کنار تو هیچ‌وقت نقش بازی نکردم."

اون جمله، بیشتر از هر "دوستت دارم"ی که تا اون موقع شنیده بودم، خوشحالم کرد.

برای همین، چند روز بعد تصمیم گرفتم با خانواده‌ام حرف بزنم.

اول مادرم. وقتی اسم نازنین رو آوردم، لبخند زد و گفت:
"بالاخره یکی پیدا شد که تونست این پسر ساکت ما رو عاشق و دلباخته‌ی خودش کنه"

از همون موقع ها بود که برای اولین بار، آینده به همراه یه نفر دیگه برام شکل گرفته بود.

دیگه وقتی از جلوی ویترین گل‌فروشی رد می‌شدم، به روزی فکر می‌کردم که دیگه لازم نباشه برای دیدنش از خیابون رد بشم. فکر می‌کردم شاید یه روز، آخر هر روز، هر دومون به یه خونه برگردیم.

آن روزها نمی‌دانستم بعضی آدم‌ها وقتی شروع می‌کنند به ساختن آینده، سرنوشت همزمان آرام‌آرام مشغول خراب کردنش است.

شاید قشنگ‌ترین خاطره‌ای که از اون روزها دارم، یه سفر یک‌روزه بود.یه صبح زود سوار ماشین شدیم و زدیم به جاده‌ی لواسان.

نازنین همیشه می‌گفت آدم لازم نیست برای خوشحال بودن جای عجیبی بره، فقط باید کنار آدم درستی باشه.

وسط راه کنار یه دکه ایستادیم. چای زغالی گرفتیم و روی یه نیمکت چوبی نشستیم. هوا هنوز خنک بود و مه روی کوه‌ها خوابیده بود.

لیوان چای رو با دو دستش گرفته بود که یه دفعه گفت:
"می‌دونی از چی خوشم میاد؟"

گفتم:
"چی."

گفت:
"از اینکه تو هیچ‌وقت سعی نمی‌کنی خودتو بهتر از چیزی که هستی نشون بدی."

گفتم:

" خب به خاطر اینکه چیز خاصی برای قایم کردن ندارم."

گفت:
"همین خوبه."

بعد چند ثانیه ساکت موند و دوباره ادامه داد:
"آدم از تظاهر خسته می‌شه."

اون موقع فقط حرفش رو شنیدم و بدون اینکه بیشتر کند و کاو کنم، از کنار حرفش گذشتم.

الان که بهش فکر می‌کنم، دلم می‌خواد برگردم به همون صبح و ازش بپرسم چرا اینو گفتی؟ از چی خسته بودی؟ داشتی درباره‌ی کی حرف می‌زدی؟

ولی زندگی همینجوریه، بعضی سؤال‌ها همیشه دیر به ذهن آدم می‌رسن. سوالای مهم.

یک سال خیلی زود گذشت.

انگار هنوز همون روز اول بود که با خجالت وارد گل‌فروشی شده بودم و نمی‌دونستم اسم گل‌ها چیه.

رابطه‌مون آروم بود. قهر داشتیم، مثل همه. گاهی دو سه ساعت با هم حرف نمی‌زدیم، بعد یکی ازمون کوتاه می‌اومد و همه‌چی عادی می‌شد.

هیچ دعوای بزرگی بینمون پیش نیومده بود.

برای همین، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز همه‌چیز بدون مقدمه عوض بشه.

اون روز سه‌شنبه بود. خوب یادمه، چون سه‌شنبه‌ها همیشه اداره شلوغ‌تر از بقیه‌ی روزها بود. از صبح چند بار به نازنین پیام داده بودم.

جواب نداده بود.

فکر کردم سرش شلوغه.

نزدیک ظهر دوباره نوشتم:
"ناهار خوردی؟"

باز هم خبری نشد.

عصر، موقع برگشتن، طبق عادت رفتم سمت گل‌فروشی. داشت با یه مشتری صحبت می‌کرد.

همین که منو دید، فقط یه نگاه کوتاه کرد و دوباره برگشت سمت همون آقا.

منتظر موندم.

چند دقیقه بعد مشتری رفت.

رفتم جلو و گفتم:
"سلام."

لبخند نزد و فقط گفت:
"سلام."

نمی‌دونم چرا، ولی همون یک کلمه‌ای که به من گفت هم با همیشه فرق داشت.

پرسیدم:
"اتفاقی افتاده؟"

گفت:
"نه."

"پس چرا جواب پیامامو ندادی؟"

شونه بالا انداخت.

"حواسم نبود."

جوابش عجیب بود.

نازنین حتی اگر فرصت جواب دادن نداشت، همیشه آخر شب یه پیام می‌داد و می‌گفت "ببخشید، امروز سرم شلوغ بود."

اون روز اما انگار اصلاً براش مهم نبود که من منتظر زنگ و پیاماش مونده بودم.

سعی کردم موضوع رو عوض کنم.

گفتم:
"جمعه بریم همون کافه‌ای که دفعه‌ی قبل رفتیم؟"

چند ثانیه به زمین نگاه کرد.

بعد خیلی آروم گفت:
"فکر نکنم بتونم."

گفتم:
"باشه، هفته‌ی بعد."

گفت:
"نه... منظورم اینه که... کلاً."

برای اولین بار توی این رابطه، یه حس بد افتاد به جونم.از اون حس‌هایی که نمیتونی دلیلش رو بگی و ولت نمی‌کنه.

بهش نگاه کردم. چشم توی چشمم نمی‌شد.

گفتم:
"نازنین... چیزی شده؟"

لب‌هاش رو روی هم فشار داد.

انگار می‌خواست یه جمله‌ای رو بگه، ولی خودش هم از گفتنش می‌ترسید.

و من، بی‌خبر از اینکه قرار بود فقط چند ثانیه بعد، همه‌ی تصویرهایی که یک سال تمام از آینده توی ذهنم ساخته بودم، یکی‌یکی فرو بریزن، منتظر مونده بودم تا حرفش رو بزند.

سرش هنوز پایین بود.

گفت:
"پارسا... فکر می‌کنم بهتره دیگه همدیگه رو نبینیم."

اولین چیزی که به ذهنم رسید این نبود که داره ازم جدا می‌شه. فکر کردم ناراحته. شاید توی خونه مشکلی پیش اومده، شاید با خانواده‌اش بحث کرده، شاید فقط چند روز فاصله می‌خواد.

برای همین خیلی آروم گفتم:
"باشه... اگه چیزی اذیتت کرده، با هم حلش می‌کنیم."

سرش رو تکون داد.

"چیزی نیست که حل بشه."

گفتم:
"پس چیه؟"

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد فقط گفت:
"دیگه نمی‌خوام باهات ادامه بدم."

منتظر بودم حرف بزنه. توضیح بده. یه دلیل بیاره. یه چیزی بگه که حداقل بدونم چرا. یه چیزی که حلش کنیم.

ولی چیزی نگفت.

انگار تمام حرفش همون چند کلمه بود و حالا دیگه واقعا همه چیز تموم شده. همه چیز و همه‌ی حرفها.

گفتم:
"یعنی چی؟ مگه اتفاقی افتاده؟ من کاری کردم؟"

بالاخره نگاهم کرد.

سعی کردم توی چشاش دنبال چیزی که خودم نمیدونستم چیه بگردم. چشماش قرمز نبود، گریه هم نکرده بود. فقط یه نگاه خسته داشت؛ نگاهش طوری بود که انگار مدت‌ها قبل این تصمیم رو گرفته بود.

آروم گفت:
"نه، تقصیر تو نیست."

همین جمله بدترم کرد.

آدم وقتی بدونه اشتباه کرده، حداقل می‌دونه باید چی رو درست کنه. ولی وقتی بشنوه "تقصیر تو نیست"، دیگه نمی‌فهمه باید با چی بجنگه.

گفتم:
"پس چرا؟"

لبخند خیلی کمرنگی زد؛ از اون لبخندهایی که بیشتر شبیه خداحافظیه تا خوشحالی.

"خواهش می‌کنم ازم نپرس."

دستم بی‌اختیار رفت سمت پیشخون.

گفتم:
"نازنین... ما یه سال کنار هم بودیم. حق ندارم بدونم چرا؟ از من انتظار داری همینجوری قبول کنم و بذارم برم؟ فراموش کنم؟"

چند نفر وارد مغازه شدن.

یه خانم میانسال با دختر کوچیکش اومدن داخل و شروع کردن به نگاه کردن گل‌ها.

نازنین یه قدم عقب رفت.

با صدایی که سعی می‌کرد عادی باشه گفت:
"مشتری اومده."

همین.

انگار من هم یکی از همون مشتری‌ها بودم که وقتش تموم شده بود.

چند ثانیه همون‌جا ایستادم.

منتظر شدم شاید دوباره صدام کنه.

شاید بگه "ببخشید، عصبی بودم."

شاید بگه "امشب حرف می‌زنیم."

ولی سرش رو برگردوند و مشغول جواب دادن به سؤال اون خانم شد.

من هم آروم از مغازه بیرون اومدم.

تمام مسیر تا خونه، رادیو روشن بود. نمی‌دونم چی پخش می‌کرد. فقط صدایی بود که نمی‌ذاشت سکوت ماشین بیشتر از این روی اعصابم راه بره.

وقتی رسیدم خونه، اولین کاری که کردم این بود که بهش پیام دادم.

نوشتم:

"فقط یه دلیل بهم بگو. اگه اشتباهی کردم، قول می‌دم درستش کنم."

پیامم دیده شد.

جوابی نیومد.

نیم ساعت بعد دوباره نوشتم:

"فقط پنج دقیقه باهام حرف بزن. آخه من باید بدونم چرا."

باز هم فقط تیک آبی.

شب تا نزدیک صبح بیدار موندم.

هر چند دقیقه یکبار گوشی رو برمی‌داشتم.

هی صفحه رو پایین می‌کشیدم، هی چک میکردم ببینم اینترنتم وصله یا نه. انگار قرار بود با این کارها، جوابش زودتر برسه.

ولی هیچ خبری نشد.

از فردای اون روز، زندگی ظاهراً همون زندگی قبلی بود. ساعت هفت از خواب بیدار می‌شدم. لباس اداره رو می‌پوشیدم.

از همون خیابون رد می‌شدم. ولی یه چیز فرق کرده بود. دیگه وقتی به گل‌فروشی می‌رسیدم، قبل از اینکه من سلام کنم، نازنین سرش رو پایین می‌انداخت.

انگار دیدن من براش سخت بود.

یا شاید...

اصلاً مهم نبود که من اونجا هستم یا نه.

اما من هنوز دست از امیدوار بودن برنداشته بودم. با خودم می‌گفتم چند روز دیگه می‌گذره، آروم می‌شه، بعد می‌شینیم با هم حرف می‌زنیم.

نمی‌دونستم بعضی آدم‌ها، وقتی تصمیم به رفتن می‌گیرن، مدت‌ها قبل از اینکه خداحافظی کنن، از دلِ رابطه رفته‌ان. فقط جسمشون مونده تا جمله‌ی آخر رو بگن.

روزها پشت سر هم می‌گذشتند.

اولش با خودم گفتم شاید فقط چند روز زمان می‌خواهد. آدم وقتی ناراحت است، گاهی دلش نمی‌خواهد با هیچ‌کس حرف بزند. خودم هم این حال را تجربه کرده بودم.

ولی سه روز شد.

بعد یک هفته.

بعد دو هفته.

و هیچ چیز عوض نشد.

هر بار که از جلوی گل‌فروشی رد می‌شدم، انگار بین ما یک شیشه‌ی نامرئی کشیده بودند. من آن طرف ایستاده بودم و او این طرف، دیگر هیچ راهی برای رسیدن به هم نبود.

یک روز جرأت کردم دوباره داخل مغازه بروم.

مثل همیشه زنگ بالای در صدا کرد.

نازنین سرش را بلند کرد. وقتی من را دید، فقط مات و مبهوت نگاهم کرد.

رفتم جلو و گفتم:
"فقط دو دقیقه وقتت رو می‌گیرم."

گفت:
"سر کارم."

"می‌دونم. فقط دو دقیقه."

نگاهی به عمویش انداخت که مشغول مرتب کردن گلدان‌های بیرون بود.

بعد خیلی آرام گفت:
"پارسا... خواهش می‌کنم این داستانو ببند. برای هر دومون سخت‌تر نکن."

گفتم:
"من فقط می‌خوام بفهمم چی شد."

سکوت کرد.

ادامه دادم:
"یه سال کنار هم بودیم. یه سال... بعد یه روز صبح بیدار شدی و تصمیم گرفتی همه‌چی تموم بشه؟ آدم این کارو با کسی که دوستش داشته نمی‌کنه."

چشم‌هایش را بست.

برای لحظه‌ای فکر کردم شاید بالاخره حرف بزند.

اما فقط گفت:
"بذار همین‌جا تموم بشه."

همین.

دوباره همان دیوار.

همان جمله‌هایی که هیچ جوابی نداشتند. از مغازه بیرون آمدم و تا اداره پیاده رفتم. یادم نیست چقدر طول کشید.

فقط یادم هست آن روز برای اولین بار آرزو کردم کاش مسیر خانه تا اداره کوتاه‌تر بود.

دیگر تحمل رد شدن از جلوی آن مغازه را نداشتم.

همکارها کم‌کم متوجه تغییرم شده بودند.

قبلاً اگر کاری نداشتم، برایشان چای می‌ریختم یا وسط کار شوخی می‌کردم.

حالا بیشتر وقت‌ها پشت میزم می‌نشستم و به پرونده‌هایی نگاه می‌کردم که حتی نمی‌فهمیدم مربوط به چه کسی هستند.

یک روز رضایی، همکار قدیمی‌ام، کنار میزم نشست.

گفت:
"چیزی شده؟"

گفتم:
"نه."

خندید.

"این "نه" گفتنت شبیه موقعیه که همه‌چی شده."

سعی کردم بحث را عوض کنم، ولی ول‌کن نبود.

آخر سر گفتم:
"از یکی جدا شدم."

آه کوتاهی کشید و گفت:
"زمان درستش می‌کنه."

این جمله را از چند نفر دیگر هم شنیده بودم.

از مادرم.

از خواهرم.

از دوستم.

همه می‌گفتند زمان.

انگار زمان یک دکتر بود که قرار بود نسخه‌ی همه‌ی دردهای دنیا را بپیچد. ولی هرچه روزها می‌گذشت، جای خالی نازنین کوچک‌تر نمی‌شد.

فقط من بیشتر یاد می‌گرفتم چطور وانمود کنم که هنوز سر پا هستم.

تنها عادتی که نتوانستم ترک کنم، همان مسیر هر روزه بود.

راه دیگری هم تا اداره بود؛ کمی دورتر هم بود. اما هیچ‌وقت از آن نرفتم.

شاید چون ته دلم هنوز منتظر یک معجزه بودم. منتظر اینکه یک روز، وقتی از جلوی گل‌فروشی رد می‌شوم، صدایم کند.

بگوید:
"پارسا... صبر کن."

و بعد همه‌ی این چند هفته را با یک جمله توضیح بدهد.

این اتفاق هیچ‌وقت نیفتاد.

فقط هر روز از کنار ویترین رد می‌شدم، به گل‌هایی نگاه می‌کردم که هر هفته عوض می‌شدند، و به دختری که زمانی با دیدنم لبخند می‌زد ولی حالا حتی سعی می‌کرد نگاهم نکند.

من هنوز نمی‌دانستم بدترین چیزی که قرار بود ببینم، آن سکوت و آن جدایی نبود.

بدترین اتفاق، هنوز چند روز با من فاصله داشت.

 

چند روز بعد، مثل هر صبح، از خانه بیرون زدم.

هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود. نانوایی سر کوچه شلوغ بود، راننده‌ی سرویس مدرسه با عجله بوق می‌زد و مغازه‌دارها یکی‌یکی کرکره‌ها را بالا می‌کشیدند. شهر دقیقاً مثل همیشه بود.

فقط من دیگر مثل همیشه نبودم.

وقتی به گل‌فروشی رسیدم، ناخودآگاه سرم را بلند کردم.

نازنین پشت پیشخوان نبود.

با خودم گفتم شاید داخل انبار رفته یا دیرتر آمده. بدون اینکه بفهمم چرا، قدم‌هایم کند شد.

همان موقع صدای خنده‌ای توجهم را جلب کرد.

صدایی که خوب می‌شناختم.

برگشتم.

چند متر آن‌طرف‌تر، جلوی کافه‌ای که همیشه از کنارش رد می‌شدم، نازنین ایستاده بود.

داشت با پسری هم‌سن و سال خودمان حرف می‌زد.

پسر قدبلند بود، پیراهن آبی پوشیده بود و کلید ماشین را دور انگشتش می‌چرخاند. چیزی گفت که من نشنیدم، اما نازنین خندید.

همان خنده.

همان خنده‌ای که یک سال تمام فکر می‌کردم فقط سهم من است.

نمی‌دانم چند ثانیه همان‌جا خشکم زده بود.

آن‌قدر که پیرمردی که از کنارم رد می‌شد، به شانه‌ام زد و گفت:
"آقا... راهو بند آوردی."

کنار رفتم، اما چشمم هنوز به آن دو نفر بود.

نازنین چیزی از روی یقه‌ی پسر برداشت؛ شاید یک پرز، شاید گرد و خاک.

بعد هر دو دوباره خندیدند.

خیلی طبیعی، سبک و خیلی راحت.

انگار مدت‌ها بود همدیگر را می‌شناختند. اولین فکری که از ذهنم گذشت این بود که شاید برادرش باشد.

بعد یادم آمد.در تمام آن یک سال، از خانواده‌اش برایم گفته بود .از پدرش. از خواهر کوچکش. از عمویش.

اگر برادری داشت، حتماً یک بار اسمش را آورده بود.

قلبم شروع کرد به تند زدن.

با خودم گفتم نه... داری اشتباه می‌کنی. زود قضاوت نکن.

شاید همکارش باشد. شاید مشتری باشد.

شاید...

آدم وقتی از حقیقت می‌ترسد، برای خودش هزار تا "شاید" می‌سازد.

ولی همه‌ی آن شایدها وقتی از بین رفتند که پسر درِ ماشین را برای نازنین باز کرد.

نازنین سوار شد.

قبل از اینکه در را ببندد، چیزی گفت که باعث شد هر دو دوباره بخندند.

ماشین آرام از کنارم رد شد.

حتی یک بار هم به اطراف نگاه نکرد. شاید اصلاً من را ندیده بود. شاید هم دیده بود و ترجیح داده بود ندیده بگیرد.

تا چند دقیقه بعد هنوز همان‌جا ایستاده بودم. ماشین از نظرم پنهان شده بود. فقط بوی گل‌های تازه از مغازه می‌آمد.

بویی که یک سال تمام برایم بوی زندگی بود.

آن روز، برای اولین بار، این بو حالم را به هم زد.

آن روز را یادم نمی‌آید چطور گذراندم. بعدازظهر، رضایی آمد کنار میزم و گفت:
"پارسا، این پرونده رو امضا کردی؟"

به پرونده نگاه کردم.

چند لحظه طول کشید تا اصلاً بفهمم درباره‌ی چه چیزی حرف می‌زند.

گفتم:
"ببخش... حواسم نبود."

گفت:
"اگه حالت خوب نیست، برو مرخصی. این چند وقته اصلاً خودت نیستی."

سرم را تکان دادم.

"چیزی نیست."

همان دروغ همیشگی.

"چیزی نیست."

انگار آدم‌ها این جمله را برای روزهایی ساخته‌اند که همه‌چیز هست، ولی حوصله‌ی توضیح دادنش را ندارند.

آن شب، برای اولین بار، دیگر منتظر پیام نازنین نماندم.

گوشی را روی میز گذاشتم. به ساعتی که تولدم برایم خریده بود نگاه کردم. هنوز روی دستم بود.

چند دقیقه به آن خیره ماندم. بعد آرام بازش کردم و روی میز کنار تخت گذاشتم.

نمی‌دانستم چرا.

فقط حس می‌کردم دیگر نمی‌توانم وزنش را روی مچ دستم تحمل کنم.

بعد از آن روز، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود. نه به این خاطر که نازنین رفته بود. به این خاطر که ذهنم دیگر آرام نمی‌شد.

تمام راه اداره تا خانه، فقط یک سؤال توی سرم می‌چرخید.

اگر قرار بود با آدم دیگری باشد، پس چرا آن یک سال را با من گذراند؟

اگر از اول دوستم نداشت، چرا اجازه داد این‌همه بهش نزدیک بشوم؟

و اگر دوستم داشت...

پس چه اتفاقی افتاده بود؟

هر جوابی که پیدا می‌کردم، چند دقیقه بعد خودم ردش می‌کردم.

انگار داشتم با خودم دعوا می‌کردم. با خودم در بحث و جدل و جنگ بودم.

چند روز گذشت.

دیگر به او پیام نمی‌دادم. آدم تا یک جایی می‌تواند درِ بسته را بکوبد.بعد از آن، فقط می‌ایستد و به همان در نگاه می‌کند.

صبح‌ها هنوز از جلوی گل‌فروشی رد می‌شدم، اما دیگر سرم را بالا نمی‌آوردم.

فقط قدم‌هایم را تندتر می‌کردم.

با این حال، گاهی از گوشه‌ی چشم می‌دیدم که همان‌جا ایستاده و مشغول بستن دسته‌گل یا حساب کردن پول مشتری‌هاست.

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

فقط زندگی من بود که یک‌باره مثل قطاری از مسیر خارج شده بود.

 

یک عصر که از اداره برمی‌گشتم، باران گرفته بود.

جلوی همان گل‌فروشی ایستادم تا باران کمی آرام‌تر شود.

نمی‌خواستم داخل بروم.

فقط زیر سایه‌بان مغازه ایستاده بودم.

نازنین متوجه شد.

از پشت شیشه نگاهم کرد.

چند ثانیه گذشت.

بعد در را باز کرد و گفت:
"خیس می‌شی... بیا تو تا بارون بند بیاد."

برای اولین بار بعد از آن جدایی، خودش با من حرف زده بود.

رفتم داخل.

همان بوی همیشگی گل‌ها.

همان پیشخوان.

همان گلدان‌های رز.

همه‌چیز سر جایش بود، فقط ما دیگر آدم‌های قبل نبودیم.

بینمان سکوت افتاده بود.

آخر خودم سکوت را شکستم.

گفتم:
"حالت خوبه؟"

آرام گفت:
"آره."

"خوشحالی؟"

این بار جواب نداد.

داشت برگ‌های زرد یکی از گل‌ها را جدا می‌کرد.

دوباره پرسیدم:
"اون روز... پسری که باهاش بودی..."

قبل از اینکه جمله‌ام تمام شود، حرفم را برید.

"پارسا... خواهش می‌کنم. نگفتم بیای تو این چیزها رو بهم بگی. گفتم بیای فقط خیس نشی"

لحنش نه عصبانی بود، نه تند.

فقط خسته بود.

گفتم:
"من فقط می‌خوام بدونم..."

سرش را بلند کرد.

"اگه بدونی، چیزی عوض می‌شه؟"

جواب نداشتم.

واقعیت این بود که نه.

هیچ جوابی قرار نبود گذشته را برگرداند. اما ندانستن، از خود حقیقت دردناک‌تر بود.

گفتم:
"حداقل دیگه خودمو سرزنش نمی‌کنم."

برای چند لحظه فقط نگاهم کرد.

بعد خیلی آرام گفت:
"بعضی وقتا بهتره آدم همه‌ی جوابا رو ندونه."

همین.

باز هم همان دیوار.

همان فاصله.

باران تقریباً بند آمده بود.

گفتم:
"باشه... مزاحمت نمی‌شم."

وقتی از مغازه بیرون آمدم، حس عجیبی داشتم.

مطمئن شده بودم که نازنین چیزی را از من پنهان می‌کند. نمی‌دانستم آن راز چیست.

اما برای اولین بار، ته دلم احساس کردم شاید داستان، آن‌قدرها هم که من تصور کرده بودم، ساده نباشد.

چند هفته‌ی بعد، دیگر آن مسیر برایم عادت نبود.

شکنجه بود.

هر روز با خودم قرار می‌گذاشتم از خیابان دیگری بروم. حتی یک بار تا سر کوچه‌ی بعدی هم رفتم، اما دوباره برگشتم.

نمی‌دانم چرا.

شاید آدم دلش می‌خواهد با چشم خودش مطمئن شود که هنوز همه چیز از دست نرفته.

آن روز هم مثل همیشه از جلوی گل‌فروشی رد شدم. کرکره پایین بود.

روی شیشه یک برگه چسبانده بودند.

"به دلیل مراسم خانوادگی، امروز تعطیل است."

چند ثانیه همان‌جا ایستادم.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، خیالم راحت شد که قرار نیست امروز چشمم به او بیفتد.

شب، وقتی به خانه رسیدم، مادرم زنگ زد.

چند دقیقه از این حرف زد که چرا این روزها کمتر سر می‌زنم، چرا صدایم گرفته است، چرا مثل قبل نمی‌خندم.

سعی کردم همه‌چیز را عادی نشان بدهم.

آخر مکالمه فقط یک جمله گفت که تا مدت‌ها توی گوشم می‌پیچید.

گفت:
"آدم نباید همه‌ی زندگیشو به یک نفر گره بزنه، پسرم."

آن موقع از شنیدن این جمله ناراحت شدم.

با خودم گفتم  شاید کسی که عاشق نشده، راحت نصیحت می‌کند.

امروز که به آن شب فکر می‌کنم، می‌بینم مادرم فقط نگرانم بود.

دو روز بعد، اتفاقی افتاد که هنوز هم اگر چشم‌هایم را ببندم، لحظه به لحظه‌اش را می‌بینم.

ساعت حدود هشت و ربع صبح بود.

کمی دیر از خانه بیرون آمده بودم و مجبور بودم تند راه بروم تا دیر به اداره نرسم.

از دور، گل‌فروشی پیدا بود.

ناخودآگاه نگاهم رفت سمت ویترین.

نازنین آنجا نبود.

اما همان ماشین مشکی را دیدم.

همان که چند هفته قبل سوارش شده بود.

کنار جدول پارک کرده بود.

چند لحظه بعد نازنین از مغازه بیرون آمد.

دسته‌گلی در دستش بود.

در ماشین باز شد.

پسر پیاده شد، دسته‌گل را از دستش گرفت و بعد، خیلی طبیعی، دستش را دور شانه‌ی نازنین انداخت.

این بار دیگر جایی برای "شاید" نمانده بود.

احساس کردم یک نفر از داخل سینه‌ام چیزی را بیرون کشید.

نه دردی احساس کردم، نه اشکی حاضر شد از چشمانم پایین بریزد. فقط از تو خالی شدم.

انگار تمام آن یک سال، تمام صبح‌هایی که زودتر بیدار می‌شدم، تمام قهوه‌هایی که با هم خورده بودیم، تمام برنامه‌هایی که برای آینده چیده بودم، در چند ثانیه تبدیل به خاطره‌ی زندگی یک آدم دیگر شدند.

از همان فاصله نگاهم به نازنین افتاد.

این بار مرا دید.

چند لحظه چشم در چشم شدیم. بعد خیلی آرام نگاهش را از من گرفت و سوار ماشین شد.

ماشین راه افتاد و در شلوغی خیابان گم شد.

من اما هنوز همان‌جا ایستاده بودم.

رضایی آن روز چند بار از اداره تماس گرفت.

بار اول و دوم جواب ندادم. بار سوم فقط گوشی را برداشتم.

گفت:
"پارسا، کجایی؟ جلسه شروع شده."

چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاید اصلاً اداره‌ای وجود دارد.

به سختی گفتم:
"حالم خوب نیست... امروز نمیام."

این اولین روزی بود که بعد از هفت سال، بدون اینکه از قبل خبر بدهم، سر کار نرفتم.

آن روز تا شب توی خانه نشستم. فقط به همان ساعت مچی روی میز خیره ماندم.

هدیه‌ی تولدم.

آخرین یادگاری کسی که زمانی تمام دنیایم بود و حالا، حتی نمی‌دانستم وقتی اسمم را جایی می‌شنود، چیزی در دلش تکان می‌خورد یا نه.

آن شب، برای اولین بار، احساس کردم دیگر چیزی درونم برای ساختن فردا باقی نمانده است.

آن شب، برای اولین بار، چراغ‌های خانه را روشن نکردم.

همه‌چیز همان‌طور مانده بود که ماه‌ها قبل نازنین آخرین بار دیده بود؛ کتابی که نصفه روی میز مانده بود، لیوان قهوه‌ای که هیچ‌وقت دور نینداخته بودم، و ساعت مچی‌ای که هنوز کنار تخت افتاده بود.

رفتم سراغ کشوی میز. تمام عکس‌هایی را که با هم گرفته بودیم، یکی‌یکی بیرون آوردم.

هیچ‌وقت آدم عکس‌ها را برای روزهای خوب نگه نمی‌دارد.

برای روزهایی نگه می‌دارد که می‌ترسد صورت یک نفر را فراموش کند.

تا نیمه‌های شب فقط نگاهشان کردم.

با خودم فکر کردم چطور ممکن است یک سال از زندگی آدم، آخرش فقط داخل یک پاکت جا شود.

صبح که شد، به اداره نرفتم.

گوشی‌ام از دیشب مدام زنگ می‌خورد.

رضایی.

مادرم.

خواهرم.

هیچ‌کدام را جواب ندادم.

فقط گوشی را روی حالت سکوت گذاشتم و کنار پنجره نشستم. از پنجره، بخشی از خیابان دیده می‌شد.

آدم‌ها مثل همیشه سر کار می‌رفتند. یکی عجله داشت. یکی دست بچه‌اش را گرفته بود. یکی دسته‌گلی در دست داشت.

دنیا، بی‌رحمانه، بلد بود بدون من ادامه پیدا کند.

نزدیک ظهر، آخرین بار ساعت مچی را برداشتم.

همان ساعتی که نازنین روز تولدم برایم خریده بود.

آن را بستم دور مچم.

بعد پاکتی را که از شب قبل آماده کرده بودم، روی میز گذاشتم.

روی پاکت فقط یک اسم نوشته بودم:

"نازنین"

مدتی به پاکت نگاه کردم. بعد آنرا برداشتم و پاره کردم و از پنجره به بیرون پرتاب کردم. من به کسی بدهکار نبودم که چیزی بگویم. نه به نازنین، نه به کسی، نه به دنیا. اگه حرفی برای زدن باشد، نازنین و دنیا به من بدهکارند که دلیل رها شدنم را به من بگویند.

ساعت را از دستم باز کردم و آن را محکم به دیوار کوبیدم. تکه های شیشه به اطراغ پرت شدند. به ساعت نگاه کردم.

هنوز کار میکرد.

یک تیکه شیشه‌ی تیز روی صفحه اش باقیمانده بود. در لحظه ایده‌ی خوبی آمد. اگر آنرا با حرکاتی سریع روی دستم میکشیدم. دیگر نه مجبور بودم آن گلفروشی را ببینم. نه نازنین را به یاد بیاورم. نه به کارهایی که با آن پسر میکند فکر کند.

گوشیم زنگ خورد. رضایی بود.

جواب دادم.

گفت:

"چرا جواب نمیدی از دیشب سعی کردم باهات صحبت کنم. قراره جای شرکت رو عوض کنیم. دو روز تعطیلیم. آدرس جدید شرکت رو برات میفرستم."

تا قطع کردم دوباره زنگ خورد. مادرم بودم:

"میخوام بیام یکی دو روز پیشت بمونم. آژانس میگیرم میام نمیخواد بیای دنبالم که تو ترافیک بمونی و خسته بشی."

پس هم دیگه گل فروشی رو نمیدیدم.

هم کسی رو داشتم که نگرانم باشه و بیاد اینجا.

به شیشه ساعت توی دستم نگاه کردم که انگشتم رو بریده بود و خون روی دستم جاری بود.

بعضی موقع ها هیچکس و هیچ چیز به جز خود آدم نمیتونه به آدم کمک کنه که حالش بهتر بشه.

شیشه را دور نیانداختم. پاکت عکس های خودم و نازنین را بیرون آوردم و شیشه را درون آن کنار عکسها گذاشتم.

شاید یک روز.

پست‌های معروف از این وبلاگ

تاریکی مطلق

داستان کوتاه خزیدن

داستان جنگ