عید نوروز با هوای تابستان
صبح، هوا بوی نا میداد.
این اولین چیزی
بود که آرمان وقتی از خانه بیرون آمد متوجهش شد.
هوا گرم بود؛
نه آن گرمایی که آدم را مجبور کند آستینهایش را بالا بزند، بلکه گرمایی آرام و بیموقع
که از همان اول صبح روی صورت مینشست و نمیگذاشت آدم باور کند چند روز دیگر قرار
است سال عوض شود.
روی تقویم
دیواری آشپزخانه، فقط چند خانه تا آخر اسفند باقی مانده بود.
آرمان موقع
بستن بند کفشش به آن نگاه کرده بود.
بیستوششم.
بیستوهفتم.
بیستوهشتم.
بعد تعطیلات. حداقل روی کاغذ.
کفشهایش را
پوشید، کلیدها را برداشت و قبل از اینکه در را ببندد، برای چند ثانیه داخل خانه را
نگاه کرد.
خانه ساکت بود. این سکوت را دوست داشت. نه به این دلیل که خانه
جای آرامی بود. خانهاش هیچوقت واقعاً آرام نبود؛ یخچال گاهی صدا میکرد، لولههای
آب صدا میدادند، همسایهی طبقهی بالا صبحها چیزی را روی زمین میکشید و ماشین
لباسشوییشان در ساعات نامعلوم تصمیم میگرفت زندگی شخصی خودش را داشته باشد.
اما هیچکدام
از اینها مهم نبود.
مهم این بود که
این صداها چیزی از او نمیخواستند.
یخچال از او
جواب نمیخواست.
لولههای آب از
او توضیح نمیخواستند.
همسایه نمیپرسید
چرا دیر کرده.
تلفن زنگ نمیخورد
که کسی بگوید "یه کار کوچیک باهات دارم".
و از همه مهمتر،
هیچکس از او انتظار نداشت حالش خوب باشد.
آرمان در را
بست.
در راه پله،
گوشیاش را از جیب درآورد.
هفت پیام. چهار پیام کاری. دو پیام از گروه خانوادگی.
یک پیام از
دوستش، سامان.
هیچکدام را
باز نکرد.
فقط صفحه را
خاموش کرد و گوشی را دوباره در جیبش گذاشت.
به خودش گفت:
"بعداً."
این کلمه را
خیلی دوست داشت.
بعداً جواب میدم. بعداً انجامش میدم. بعداً بهش فکر میکنم. بعداً درستش میکنم. بعداً استراحت میکنم.
تمام زندگیاش
به «بعداً» منتقل شده بود.
در خیابان،
مردم با کیسههای خرید رفتوآمد میکردند. جلوی مغازهها بساط عید چیده بودند؛
ماهی قرمز، سبزه، شیرینی، لباسهای نو و چیزهایی که آرمان هیچوقت نمیفهمید چرا
مردم هر سال دوباره میخرند. چرا سالهایشان را تکراری عوض میکنند.
صدای فروشندهای
از آن طرف خیابان میآمد:
"ماهی
قرمز! ماهی قرمز تازه!"
آرمان لحظهای
ایستاد.
یک ماهی قرمز
کوچک داخل تنگ پلاستیکی دور خودش میچرخید.
آرمان با خودش
فکر کرد اگر ماهی بود، احتمالاً زندگی سادهتری داشت.
بعد از این فکر
خودش خجالت کشید. سیوچند سالش بود و داشت به ماهی قرمز حسادت میکرد.
راه افتاد.
قرار بود فقط
سه روز دیگر کار کند.
فقط سه روز.
این را تقریباً
هر روز با خودش تکرار کرده بود.
سه روز دیگر.
بعد میرسم
خانه.
بعد گوشی را
خاموش میکنم.
پردهها را میکشم. لباس راحتی میپوشم. هیچکس را نمیبینم. هیچجا نمیروم. هیچ کاری نمیکنم. شاید یک فیلم ببینم. شاید کتاب بخوانم. شاید حتی تمام روز بخوابم.
و مهمتر از
همه، مجبور نیستم به هیچچیز فکر کنم.
فقط سه روز.
اما وقتی به
محل کار رسید، مدیرش لیوان قهوه به دست کنار در منتظرش بود.
آرمان هنوز
کارت نزده بود که مدیر گفت:
"خوب
شد اومدی. زودتر منتظرت بودم. یه چیزی پیش اومده."
حس آرمان همانجا
میگفت تعطیلاتش قرار است عقب بیوفتند.
نه بخاطر حرف
مدیر یا از لحنش.
از آن "یه
چیزی پیش اومده" که همیشه به معنی "یک چیز" نبود.
آرمان به ساعت
روی دیوار نگاه کرد.
هشت و ده دقیقه.
بعد به مدیر
نگاه کرد.
"چی
شده؟"
مدیر نفسش را
بیرون داد.
"احتمالاً
باید آخر هفته رو هم بمونیم."
آرمان چیزی
نگفت.
مدیر ادامه داد:
"البته
هنوز قطعی نیست."
و آرمان از
همان لحظه فهمید که موندنش قطعی است. چون در زندگی او، چیزهایی که "هنوز قطعی
نبودند" معمولاً فقط اسم دیگری برای چیزهایی بودند که قرار بود حتماً اتفاق
بیفتند.
گوشیاش در جیب
لرزید.
پیام جدید.بازش
نکرد.
برای چند ثانیه
به صفحهی خاموش کامپیوترش خیره شد.
بعد نشست. دستهایش را روی میز گذاشت. نفس عمیقی کشید.
و به جای سه
روز، به پنج روز فکر کرد.
پنج روز تا
تعطیلی.
خیلی زیاد نبود.
احتمالاً میتوانست
تحمل کند.
آرمان یکی از
فایل هایش را باز کرد و به صفحه خیره شد.
چند خط نوشته
بود، اما هیچکدام را نمیخواند.
چشمهایش روی
کلمات حرکت میکردند و مغزش از کنارشان رد میشد.
"پنج
روز."
عدد پنج را
گوشهی یک کاغذ نوشت.
بعد زیرش چهار
روز بعد.
بعد سه.
بعد دو.
و دور عدد یک
خط کشید. روز آخر.
بعد از آن دیگر
هیچچیز نبود. نه جلسهای. نه
تماس کاری. نه پیام. نه
آدمی که چیزی از او بخواهد. فقط خانه.
خانهای که این
روزها بیشتر از هر جای دیگری دلش میخواست در آن باشد.
ساعت نه و نیم،
همکارش آمد و چیزی پرسید.
آرمان جواب داد.
ساعت ده و
پانزده دقیقه، دوباره کسی چیزی پرسید.
جواب داد.
ساعت یازده،
تلفنش زنگ خورد.
جواب داد.
ساعت یازده و
بیست و هفت دقیقه، ایمیلی آمد که باید جواب میداد.
جواب داد.
ساعت دوازده،
فهمید نه صبحانه خورده است نه قرصهایش را.
از جایش بلند
شد، رفت آشپزخانهی شرکت و قرصهایش را با یک لیوان آب خورد.
همین.
ناهار هم نخورد.
گرسنگی برایش
عجیب شده بود. بعضی روزها یادش میرفت غذا بخورد و بعضی روزها آنقدر عصبی بود که
حتی فکر غذا حالش را بد میکرد.
ساعت دو، مدیر
دوباره صدایش کرد.
"آرمان،
یه تغییر کوچیک داریم."
آرمان پشت میز
مدیر ایستاده.
"چه
تغییری؟"
"احتمالاً
باید شنبه هم بیای."
چند ثانیه طول
کشید تا جمله را بفهمد.
شنبه.
آرمان پلک زد.
"ولی
قرار بود پنجشنبه آخرین روز باشه."
"آره،
ولی شرایط عوض شده."
"پس
تعطیلات چی؟ مگه تعطیل نیستیم؟"
مدیر شانه بالا
انداخت.
"تعطیلات
که سر جاشه. فقط دو روز جابهجا میشه."
آرمان چیزی
نگفت.
دو روز.
فقط دو روز.
عدد کوچکی بود.
آنقدر کوچک که
اگر روی کاغذ مینوشت، به نظر بیاهمیت میآمد.
اما برای
آرمان، دو روز یعنی دو روز بیشتر بیدار شدن با همان حس سنگین در سینه.
دو روز بیشتر
لباس پوشیدن. دو روز بیشتر رفتوآمد. دو روز بیشتر جواب پس دادن. دو روز
بیشتر وانمود کردن که همهچیز عادی است.
"باشه."
از اتاق بیرون
آمد و به میز
خودش برگشت.
نشست.
صفحهی مانیتور
هنوز همان بود. اما عدد پنجی که روی کاغذ نوشته بود،
دیگر پنج نبود.
با خودکار رویش
خط کشید.
شش.
آن را هم خط زد.
هفت.
به عدد هفت
خیره ماند.
هفت روز.
بعد فکر کرد
شاید شنبه هم آخر کار نباشد. این فکر را سعی کرد ادامه ندهد.
اما مغز وقتی
خسته است، به چیزهایی که نباید فکر کند بیشتر علاقه دارد.
تا عصر، چند
بار برنامهی تعطیلاتش را در ذهنش مرور کرد.
هیچ برنامهای
نداشت. همین برنامهاش بود.
میخواست هیچ
برنامهای نداشته باشد.
صبح دیر بیدار
شود. چای درست کند. پردهها
را کنار نزند. گوشی را روی حالت بیصدا بگذارد. شاید دوباره بخوابد. شاید
یک بازی کند. شاید کتابی را که دو ماه بود روی میز
گذاشته و حتی باز نکرده بود، بردارد.
و اگر هیچکدام
را هم انجام نداد، اشکالی نداشت.
قرار نبود مفید
باشد. قرار نبود چیزی یاد بگیرد. قرار نبود خودش را بهتر کند. فقط میخواست
چند روز هیچ کاری نکند.
این خواسته آنقدر
ساده بود که گاهی از سادگیاش عصبانی میشد.
چرا برای داشتن
چند روز آرامش باید اینقدر بجنگید؟
ساعت شش و چهل
دقیقه، از شرکت بیرون آمد.
هوا هنوز گرم
بود.
گرما بین خنکای
آخر اسفند.
درختها سبز
نشده بودند، اما بعضی شاخهها جوانه زده بودند.
بچهای با تیشرت
آستینکوتاه کنار مادرش راه میرفت.
آرمان دستهایش
را در جیب فرو برد.
ناگهان احساس
کرد چیزی روی پوست گردنش میچکد.
عرق بود.
ایستاد.
سرش را بالا
گرفت. آسمان آبی و صاف بود.
نه باران بود نه ابر. نه حتی
بوی بهار. فقط گرما توی هوا میرقصید.
برای لحظهای
به یاد اسم عید افتاد.
نوروز.
نو شدن. شروع دوباره.
آرمان هیچ میلی
به شروع دوباره نداشت.
فقط میخواست
همین زندگی فعلی، برای چند روز، متوقف شود.
به خانه که
رسید، کفشهایش را درآورد و همانجا کنار در انداخت.
لباسش را عوض
نکرد. روی مبل نشست. گوشی
را از جیبش بیرون آورد.
هشت پیام کاری. سه تماس از دسترفته. یک
پیام از مدیر.
پیام را باز
کرد.
"فردا
ساعت هشت جلسه داریم. لطفاً نیم ساعت زودتر بیا."
آرمان به صفحه
نگاه کرد. بعد گوشی را روی میز گذاشت.
سرش را به پشتی
مبل تکیه داد.
چشمهایش را
بست.
فقط هفت روز.
هفت روز دیگر.
و بعد تعطیلی.
این بار، آرامتر
گفت:
"فقط
هفت روز."
اما ته ذهنش
چیزی آرام و بیصدا جواب داد:
"اگر فقط هفت روز باشد."
صبح روز بعد،
آرمان قبل از زنگ ساعت بیدار شد.
ساعت پنج و چهل
و سه دقیقه بود.
چند ثانیه طول
کشید تا بفهمد کجاست.
اتاق تاریک
بود. نور ضعیفی از لای پرده وارد میشد و روی دیوار افتاده بود. هنوز آنقدر زود
بود که صدای خیابان به اتاق نمیرسید.
آرمان به سقف
نگاه کرد.
اولین چیزی که
به ذهنش رسید جلسه بود.
دومین چیز،
تعطیلات. چشمهایش را بست.
سعی کرد دوباره
بخوابد.
نتوانست.
ذهنش شروع کرده
بود.
اگر جلسه طول
بکشد چه؟
اگر کاری که
قرار بود امروز تحویل بدهد مشکل داشته باشد چه؟
اگر دوباره
چیزی تغییر کند؟
اگر تعطیلات
عقب بیفتد؟
اگر...
چشمهایش را
باز کرد.
گوشی را برداشت.
پنج و چهل و شش.
هنوز سه ساعت
تا شروع کار مانده بود.
اما دیگر خواب
از سرش پریده بود.
از تخت بیرون
آمد و به آشپزخانه رفت.
کتری را روشن
کرد.
در حالی که
منتظر جوش آمدن آب بود، تقویم را دید.
بیستوهفتم
اسفند.
با انگشت روی
عدد کشید.
زیر آن نوشته
بود:
"تعطیلات
نوروز"
آرمان لبخند
خیلی کوتاهی زد.
بعد کتری سوت
کشید.
چای ریخت.
کنار پنجره
ایستاد و به خیابان نگاه کرد. یک نفر داشت مغازهاش را باز میکرد.
مردی با شلنگ
جلوی مغازه را میشست. چند ماشین آرام از خیابان رد شدند.
شهر داشت بیدار
میشد.
آرمان به فنجان
چای نگاه کرد.
برای اولین بار
به ذهنش رسید که شاید بهتر باشد امروز نرود.
فقط امروز.
یک روز مرخصی
بگیرد.
گوشی را برداشت.
برنامهی پیامرسان
شرکت را باز کرد.
شروع کرد به
نوشتن:
"سلام،
امروز متأسفانه..."
پاک کرد.
دوباره نوشت:
"امروز
حالم مساعد نیست و نمیتونم بیام."
دوباره پاک کرد.
چند لحظه به
صفحه خیره ماند.
در نهایت گوشی
را کنار گذاشت.
نمیتوانست.
حتی برای یک
روز.
نه به خاطر
اینکه اگر نمیرفت اتفاق های بدی میافتادند.
به خاطر اینکه
مرخصی گرفتن هم برایش تبدیل به یک کار سخت شده بود.
مرخصی باید
توضیح میداشت.
باید دلیل میداشت.
باید جواب سؤال
میداد.
و آرمان از
سؤال متنفر بود.
ساعت شش و نیم
لباس پوشید.
ساعت هفت از
خانه بیرون زد.
هوا حتی از روز
قبل هم گرمتر بود.
جلوی نانوایی
صفی تشکیل شده بود. بوی نان تازه در خیابان پیچیده بود و چند نفر با لباسهای رنگی
و کیسههای خرید از کنار آرمان رد میشدند.
همه انگار عجله
داشتند.
همه به سمت
جایی در حرکت بودند.
آرمان ناگهان
احساس کرد از بقیه عقب مانده است.
نه فقط از آنها. از خودش.
سیوچند سال
گذشته بود و هنوز هر صبح با خودش مذاکره میکرد که فقط امروز را یهجوری تحمل کند.
جلسه ساعت هشت
شروع شد.
ساعت هشت و
بیست تمام شد.
ساعت هشت و
بیستویک دقیقه مدیر گفت:
"یه
مورد دیگه هم هست."
آرمان سرش را
بلند کرد.
مدیر چند برگه
روی میز گذاشت.
"این
کار باید قبل از تعطیلات جمع بشه."
آرمان به برگهها
نگاه کرد.
"قبل از
تعطیلات؟"
"آره."
"یعنی تا
پنجشنبه؟"
مدیر مکث کرد.
"نه...
احتمالاً چهارشنبه."
آرمان احساس
کرد چیزی در شکمش فرو ریخت.
چهارشنبه.
مدیر ادامه داد:
"البته
اگر نرسید، میتونی پنجشنبه هم بیای."
آرمان چیزی
نگفت.
عدد هفت در
ذهنش محو شد.
حالا فقط شش
روز مانده بود.
یا پنج روز.
یا شاید چهار.
به برگهها
نگاه کرد.
برای اولین بار
احساس کرد تعطیلات چیزی نیست که در انتهای این روزها منتظرش باشد.
چیزی بود که هر
بار به آن نزدیک میشد، یک قدم عقب میرفت.
و بدتر از همه
این بود که هیچکس جز خودش این عقب رفتن را نمیدید.
ظهر، آرمان
برای ناهار از ساختمان بیرون رفت.
خیابان شلوغتر
شده بود.
گرما روی
آسفالت موج میزد.
از کنار مغازهای
رد شد که روی شیشهاش نوشته بود:
"بهار
رسید."
آرمان ایستاد.
به نوشته نگاه
کرد.
بعد به آسمان.
آسمان کاملاً
صاف بود.
خورشید درست
بالای سرش میتابید.
و آرمان با
خودش فکر کرد:
"بهار
رسید... پس چرا من هنوز اینجام؟"
بعد برای اولین
بار آن روز، خندید.
و همین خندهی
کوتاه باعث شد چند نفر در خیابان به او نگاه کنند.
آرمان دوباره
راه افتاد و بعد از اتمام غذایش به شرکت برگشت.
ساعت سه و ده
دقیقه بود که برق رفت.
کسی اهمیت نداد.
کامپیوترها
خاموش شدند و چند نفر از پشت میزهایشان غر زدند. یکی گفت حتماً تا چند دقیقه دیگر
برمیگردد. دیگری با گوشیاش چراغ قوه روشن کرد.
آرمان میدانست
که امروز دیگر از ادامهی کار خبری نیست.
برای چند ثانیه
سکوت عجیبی در دفتر افتاد.
نه صدای کولر. نه صدای چاپگر. نه
صدای کامپیوترها.
آرمان به صندلیاش
تکیه داد.
برای اولین بار
در چند روز گذشته، چیزی از او خواسته نمیشد.
فقط سکوت بود.
مدیر از اتاقش
بیرون آمد.
"ظاهراً
برق رفته. بچهها فعلاً صبر کنید ببینیم چی میشه."
آرمان به ساعت
نگاه کرد.
سه و دوازده
دقیقه.
سه و سیزده.
سه و چهارده.
در سه و هفده
دقیقه، مدیر دوباره آمد.
"احتمالاً
امروز درست نمیشه. برید خونه، فردا جبران میکنیم."
آرمان چیزی
نگفت.
فقط وسایلش را
جمع کرد.
در راه برگشت،
احساس سبکی عجیبی داشت.
نه به خاطر
اینکه کار زودتر تمام شده بود.
به خاطر اینکه
امروز کسی از او چیزی نمیخواست.
وقتی به خانه
رسید، مستقیم رفت سراغ دوش.
آب را باز کرد
و چند دقیقه همانجا ایستاد.
بعد لباس راحتی
پوشید.
چای درست کرد.
پردههای اتاق
نشیمن را کشید.
گوشیاش را روی
حالت بیصدا گذاشت.
و روی مبل نشست.
ساعت چهار و
بیست دقیقه بود.
به ساعت نگاه
کرد.
هنوز غروب نشده
بود.
وقت زیادی داشت.
هیچ کاری هم
نداشت.
این دقیقاً
همان چیزی بود که ماهها آرزویش را کرده بود.
اما حالا که به
آن رسیده بود، نمیدانست با آن چه کند.
ده دقیقه گذشت.
بیست دقیقه.
نیم ساعت.
تلویزیون را
روشن کرد.
چند کانال را
عوض کرد.
خاموشش کرد.
کتاب را برداشت.
دو صفحه خواند.
گذاشتش کنار.
گوشی را برداشت.
پیامهای کاری
را باز نکرد.
یکی از دوستانش
نوشته بود:
"امشب
میای بیرون؟"
جواب نداد.
بعد یک پیام
دیگر آمد:
"کجایی
آرمان؟"
باز هم جواب
نداد.
گوشی را روی
میز گذاشت.
سرش را عقب برد.
چشمهایش را
بست.
فکر کرد شاید
مشکل این نیست که تعطیلات ندارد.
شاید مشکل این
است که حتی وقتی تعطیلات دارد، نمیتواند استراحت کند.
مغزش هنوز در
محل کار بود.
مدام منتظر
اتفاقی بود.
منتظر زنگ تلفن.
منتظر پیام.
منتظر خبر بد.
منتظر اینکه
کسی بگوید کاری را اشتباه انجام داده.
منتظر اینکه
چیزی خراب شده باشد.
چشمهایش را
باز کرد.
اتاق تاریکتر
شده بود.
از پنجره، نور
نارنجی غروب وارد میشد.
آرمان گوشی را
برداشت.
یک پیام جدید
از مدیر داشت.
قلبش برای لحظهای
تند زد.
پیام را باز
کرد.
"فردا
ساعت هشت حتماً بیا. احتمالاً باید چند روز بیشتری بمونیم."
آرمان چند
ثانیه به صفحه نگاه کرد.
بعد گوشی را
روی میز گذاشت.
آرام گفت:
"چند
روز؟"
این بار حتی
عددی هم در ذهنش نیامد.
بلند شد رفت سراغ تقویم.
بیستوهفتم را
نگاه کرد.
با خودکار، روی
روزهای باقیمانده تا تعطیلات خط کشیده بود.
چهارشنبه.
پنجشنبه.
جمعه.
شنبه.
یکشنبه.
تعطیلات از
دوشنبه شروع میشد.
آرمان روی
دوشنبه انگشت گذاشت.
بعد انگشتش را
چند خانه عقب برد.
چهارشنبه.
سه روز.
فقط سه روز
کاری باقی مانده بود.
سه روز.
لبخند زد.
این بار واقعیتر.
شاید هنوز میشد به آرامش
رسید.
شاید این بار
دیگر عقب نمیافتاد.
تقویم را بست.
همان لحظه تلفن
خانه زنگ خورد.
آرمان خشک شد.
تلفن دوباره
زنگ خورد.
و بار سوم.
چند ثانیه طول
کشید تا بفهمد چرا جواب نمیدهد.
بالاخره گوشی
را برداشت.
"الو؟"
صدایی از آن
طرف خط گفت:
"آرمان؟"
آرمان چیزی
نگفت.
صدا دوباره گفت:
"منم.
فردا باید یه سر بیای شرکت. یه مسئلهای پیش اومده که باید خودت حلش کنی."
آرمان به تقویم
نگاه کرد.
دوشنبه.
تعطیلات.
خانه.
سکوت.
همهشان هنوز
آنجا بودند.
اما ناگهان
خیلی دور به نظر میرسیدند.
آرمان تلفن را
قطع کرد و همانطور کنار میز ایستاد.
چند ثانیه گذشت.
بعد به تقویم
نگاه کرد.
سه روز.
فقط سه روز.
اما دیگر آن سه
روز شبیه سه روز نبودند. انگار کسی آنها را کش داده بود و از داخلشان روزهای دیگری
بیرون میآمد؛ جلسه، تماس، کار، توضیح دادن، منتظر ماندن، دوباره کار کردن.
رفت سمت
آشپزخانه. در یخچال را باز کرد.
چیزی برای
خوردن نداشت جز نصف یک بسته پنیر و چند تخممرغ.
در را بست.
حوصلهی درست
کردن غذا نداشت.دوباره بازش کرد.
این بار پنیر
را برداشت.
روی میز نشست و
چند لقمه با نون خورد.
بعد همانجا
ماند.
خیلی خسته بود.
آنقدر خسته که
حتی خستگی هم دیگر برایش یک احساس نبود؛ بیشتر شبیه وضعیت پیشفرض بدنش شده بود.
آن شب زود به
تخت رفت.
ساعت نه و نیم.
گوشی را روی
میز گذاشت.
زنگ هشدار را
برای شش صبح تنظیم کرد.
بعد دراز کشید.
فردا را تصور
کرد.
بعد پسفردا.
بعد روز بعد.
و بعد تعطیلات.
خانه. چای. پردههای بسته. هیچکس.
چشمهایش را
بست.
برای اولین بار
در مدتها، ذهنش آرام شد.
آنقدر که
خوابش برد.
صبح، ساعت شش
بیدار شد.
رفت سر کار.
آن روز اتفاق
خاصی نیفتاد.
و شاید همین
بدترین قسمت ماجرا بود.
کارها تمام نمیشدند،
اما هیچ اتفاقی هم نمیافتاد که بتواند به آن اعتراض کند.
هر کاری که
تمام میکرد، کاری دیگر جایش را میگرفت.
ظهر، مدیر گفت:
"احتمالاً
فردا هم باید باشیم."
آرمان فقط سر
تکان داد.
دیگر حتی تعجب
نکرد.
عصر، وقتی از
شرکت بیرون آمد، هوا گرمتر شده بود.
یک مغازهدار
جلوی مغازهاش بساط هفتسین گذاشته بود.
سبزهها زیر
آفتاب مانده بودند و بعضیشان رنگ پریده بودند.
آرمان ایستاد و
نگاهشان کرد.
فروشنده گفت:
"بخر
آقا، برای عید."
آرمان لبخند زد.
"خونهم
کسی نیست."
مرد با رندی گفت:
"خب
برای خودت بخر."
آرمان به سبزهها
نگاه کرد.
برای خودش.
این جمله عجیب
بود. آن شب یک سبزه خرید. کوچکترین سبزهای که داشتند.
آن را روی میز
آشپزخانه گذاشت.
بعد نشست و مدت
زیادی نگاهش کرد.
صبح روز بعد،
مدیر گفت:
"خبر
خوب دارم. امروز آخرین روزه."
آرمان باور
نکرد.
"قطعی؟"
"قطعی"
آرمان برای
اولین بار در چند هفته لبخند زد.
اما مدیر
بلافاصله ادامه داد:
"البته
ممکنه مجبور بشیم تا شب بمونیم."
آرمان خندید.
این بار واقعاً
خندید.
نه از خوشحالی.
از اینکه دیگر
حتی توان عصبانی شدن هم نداشت.
آن روز تا ساعت
هشت شب کار کرد.
وقتی از
ساختمان بیرون آمد، خیابان تقریباً خالی بود.
هوا هنوز گرم
بود.
گرمایی که دیگر
برایش عجیب نبود.
به خانه رسید. کلید را در قفل چرخاند.
در را باز کرد. سبزه روی میز بود.
خانه تاریک بود. آرمان چراغ را روشن نکرد.
کیفش را زمین
گذاشت. کفشهایش را درآورد.
روی مبل نشست.
گوشیاش را
خاموش کرد.
کاملاً خاموش.
خاموشِ خاموش.
بعد به ساعت
نگاه کرد.
هشت و چهلودو
دقیقه.
روز تمام شده
بود.
کار تمام شده
بود.
دیگر چیزی برای
فردا وجود نداشت.
آرمان برای
اولین بار به خودش اجازه داد باور کند.
تعطیلات رسیده
بود.
اما نمیدانست
هنوز قرار است با آن چه کند.
صبح، بدون زنگ
ساعت بیدار شد.
نمیدانست ساعت
چند است.
برای چند لحظه
وحشت کرد.
فکر کرد دیرش
شده.
خواست از تخت
بلند شود.
بعد یادش آمد.
هیچجا نباید
میرفت.
دوباره روی
بالش افتاد.
به سقف خیره شد.
ساعت نه و بیست
دقیقه بود.
آرمان لبخند زد.
نه و بیست.
هیچکس منتظرش
نبود.
جلسهای وجود
نداشت.
تلفنی قرار
نبود جواب بدهد.
بلند شد. چای درست کرد.
سبزه را کنار
پنجره گذاشت.
پرده را باز
کرد.
نور شدید
خورشید داخل اتاق ریخت.
آرمان چشمهایش
را جمع کرد.
هوا گرم بود.
خیلی گرم.
آنقدر گرم که
اگر کسی نمیدانست امروز اول فروردین است، شاید تصور میکرد وسط تابستان است.
از پنجره صدای
بچهها میآمد.
صدای بوق ماشینها.
صدای فروشندهها.
هوای عید در
خیابان پیچیده بود.
اما هوا
تابستانی بود.
آرمان فنجانش
را برداشت و کنار پنجره ایستاد.
چند دقیقه فقط
بیرون را نگاه کرد.
بعد متوجه شد
چیزی که این همه مدت منتظرش بود، آن چیزی نیست که تصور میکرد.
تعطیلات قرار
نبود ناگهان حالش را خوب کند.
قرار نبود
اضطرابش را پاک کند.
قرار نبود
خستگی چند ماهه را در یک شب از بین ببرد.
فقط قرار بود
برای مدتی کوتاه، کسی چیزی از او نخواهد.
و شاید همین
کافی بود.
گوشیاش روی
میز لرزید.
آرمان برگشت و به گوشی اش نگاه
کرد.
صفحه روشن شد.
چند پیام.
چند تماس از
دسترفته.
دستش را دراز
کرد.
گوشی را برداشت.
چند ثانیه
نگاهش کرد.
بعد خاموشش کرد.
گوشی را داخل
کشوی میز گذاشت.
کشو را بست.
بعد رفت
آشپزخانه.
صبحانه درست
کرد.
برای اولین بار
بعد از مدتها، آرام نشست و غذا خورد.
بعد کتابش را
برداشت.
روی مبل دراز
کشید.
کتاب را باز
کرد.
چند صفحه خواند.
حواسش پرت شد.
کتاب را بست.
و خوابش برد.
ظهر بیدار شد.
برای خودش غذا
درست کرد.
بعد ظرفها را
شست.
عصر دوباره
کنار پنجره نشست.
هوا هنوز گرم
بود.
آرمان به سبزه
نگاه کرد.
سال جدید شروع
شده بود.
اما هیچ چیز
جادویی اتفاق نیفتاده بود.
او هنوز همان
آدم بود.
با همان اضطراب.
با همان خستگی.
با همان
مشکلاتی که قرار نبود فقط به خاطر عوض شدن عدد سال ناپدید شوند.
اما یک چیز فرق
کرده بود.
برای چند روز،
لازم نبود با آنها بجنگد.
لازم نبود از
خودش چیزی بسازد.
لازم نبود قوی
باشد.
لازم نبود حالش
خوب باشد.
میتوانست فقط
وجود داشته باشد.
آرمان فنجان
چای را برداشت.
به خیابان نگاه
کرد.
خورشید گرم بود.
خیلی گرم.
عید بود، اما
هوای تابستان داشت.
و برای اولین
بار، آرمان از این تناقض ناراحت نشد.
آرام گفت:
"بالاخره
رسید."