۱۳۹۸ بهمن ۶, یکشنبه

این شهر قلب من رو نگه داشته

این شهر قلب من رو نگه داشته

سراسیمه در اتاق می‌دوید.
دسته‌ای از کاغذها روی میز ناهارخوری، مبل‌ها و زمین پخش و پلا شده بود.
از من پرسید: برگه‌های سخنرانیم کجاست؟
میدونستم واقعی نیست.
جواب دادم: این خوابه منه، نمیدونم برگه‌های سخنرانیت چه شکلیه. نمیتونم بهت بدمشون.
گفت: از کجا میدونی که خوابه؟
جواب دادم: چون اگه خواب نبود، تو اینجا نبودی.
صدای بلندگو من رو از خواب بیدار کرد.
- آقای دکتر فلانی به اتاق فلان
کنارم نشسته بود و دستم را گرفته بود.


 میخواستم دستم را از دستانش بیرون بکشم اما نمیتوانستم آنرا تکان دهم. روسری اش افتاده بود و موهای صافش که تا روی گردنش را پوشانده بود، به سفیدی برف بود. نور سفید لامپ از بالا روی سرش تابیده بود و چین و چروک زیر چشمانش را پر رنگ تر کرده بود. به زحمت دهانم را باز کردم و پرسیدم:
کی گفت بیای؟
 با ناراحتی و نگرانی نگاهم کرد و چیزی نگفت.
 قبل از اینکه بتوانم چیز دیگری نثارش کنم، پرستار وارد اتاق شد.
 به همین دلیل گفتم: میخوام بخوابم. لطفا ملاقاتی را از اینجا ببرید. 
خودش دستم را رها کرد و ایستاد. هنوز خوشگل و خوشتیپ بود. شالش رو سرش کرد و گفت خداحافظ. میبینمت بازم.
 و از در بیرون رفت.
خیلی دلم میخواست بماند.
نه، بیشتر از اون دلم میخواست زمان به عقب برگرده، دلم میخواست دوباره دانشجو بودیم.
 دلم میخواست دوباره واسه بار اول می دیدمش.
 واسه داشتنش هرکاری از دستم بر میومد انجام داده بودم. اگه دوباره برگردیم به عقب، همه ی اینکار ها رو دوباره از اول انجام میدم. ولی یکم کمتر التماس میکنم. فکر میکنم اون التماس ها باعث شد دلش منو نخواد
یا شاید کلا میدزدیدمش. نمیدونم. هر چیزی که آخرش اینجوری نشه. که آخرش تنها نمیرم.
لامپ اتاق خاموشه. تنها دراز کشیدم. توی گلوم حس سرفه دارم ولی خیلی دارم میجنگم که همونجا نگهش دارم و سرفه نکنم.
دلم میخواد سرفه هه همونجا بمونه و خفم کنه. من که زندگیم دست خودم نبود، حداقل میخوام شرایط مرگم رو خودم تعیین کنم
دفعه اولی که دیدمش یادم نمیره. خیابون شلوغ انقلاب، آفتاب مستقیم و داغ تابستون، و اون اونجا بود، وسط پیاده رو، با یه عینک دودی که بزرگ بود و گونه های استخونیش رو پشت خودش پنهان کرده بود. با یه مانتوی قهوه ای که توی باد جابجا می شد.
نمیخوام آخرین فکرهام اینجوری باشه.
اگه اون نبود، من به هیچ چیز تو زندگیم نمیرسیدم. اولش واسه این بود که بهش ثابت کنم من میتونم بهتر باشم واسش، اما بعدش دیگه برای خودم بود. یاد گرفتم خودم رو دوست داشته باشم. ولی توی این پروسه، اون رو هم فراموش نکردم، چرا که اون یه قسمتی از من بود.
یادمه تو طول زندگیم میومد و میرفت. گه گداری یه سری میزد و میرفت. ولی هیچوقت واقعا نرفت. حتی اگه بمیرم هم من میرم. اون نمیره. یجا خوندم آدم موقع مرگ بوی چیزی رو میده که دلش تنگشه، مثله ماهی که بوی دریا میده، منم وقتی اینجا تنها بمیرم، تختم بوی اون رو میده. اصلا همه ی شهر بوی اون رو میگیره. من اینجا به دنیا نیومدم ولی اولین تپش قلبم توی این شهر شروع شد، آخرین تپشش هم همینجا تموم میشه. این شهر قلب من رو نگه میداره. اینجا، اون رو نگه میداره.
 دلم نمیخواست منو اینجوری ببینه، خوب کاری کردم باهاش تند حرف زدم. کار خوبی کردم نخواستم باشه. پس چرا اینقدر احساس بدی دارم؟ نمیخوام تنها بمیرم. به سرفم اجازه میدم بیاد بیرون.
گلوم رو میسوزونه. به سختی نفس میکشم. ای کاش میشد از جام بلند شم. برم دنبالش. بگم هنوزم دیر نیست. بگم یه بار اجازه بده بغلت کنم. اما دست و پاهام تکون نمیخوره.

صبحه، من نیستم. اونم نیست. چراغا خاموش شده. پنجره بازه و هوای سرد به همراه نور کم جون خورشید زمستون میتابه توی اتاق. گرد و غبار توی اتاق، زیر نور پرواز میکنن.
نمیتونم ببینمش ولی احساس میکنم کنار تخت گریه میکنه. ایکاش میشد ازش معذرت بخوام که نیستم. ولی اگه نبودم، نمیتونستم احساس کنم که هست. من همه ی احساسام با اون به وجود اومد و حالا بدلیل اونه که هنوزم هستم. تا وقتی اون هست. منم هستم.




مهدی مقدمی طالمی