پست‌ها

داستان جنگ

  باران طوری می‌بارید انگار خودِ خدا تصمیم گرفته بود فاضلاب جهنم را روی زمین خالی کند. رعد و برق از دوردست ها می غرید و آهنگی دلخراش را در میدان جنگِ پر از گل و لای پخش میکرد. چنگال صاعقه در آسمان خاکستری پیدا بود و منظره‌ی دلگیر تر از مراسم ختم عزیزی که از دست رفته ساخته بود. در میان این طوفان، سربازی در گودالی که خودشان چند روز پیش کنده بودند پنهان شده بود. کلاه فلزی اش در برابر خشم طوفان محافظ ضعیفی بود و باران مانند اشک خدایان روی چهره‌اش می لغزید. یونیفرم خاکی رنگش که در اثر ترکیب آب و گل به قهوه‌ای تغییر رنگ داده بود، مثل عاشقی که نمیخواهد معشوقش را رها کند، به بدنش چسبیده بود. او همانطور که در گودال نشسته بود و اسلحه‌اش را کنارش گذاشته بود، بی توجه به شدت باران کلاهش را از سر برداشت و آنرا در دستانش نگه داشت. با وسواس و با دقت، عکسی رنگ و رو رفته را زیر کلاهش گرفت تا آنرا شر باران حفظ کند. او طوری این عکس را نگه داشته و از آن محافظت میکرد گویا تمام زندگی اش به این عکس وابسته است. گوشه های عکس در اثر تماس های متعدد انگشت، رنگ و رویش را از دست داده بود و زرد شده بود. این ...

تومور

  احساس میکنم آب تموم سرم رو دوره کرده و توی شش هام جمع شده. دلم میخواد با تموم وجود داد بزنم و کمک بخوام، ولی ته دلم میدونم کسی نیست کمکم کنه. یه حسی بهم میگه اگه کسی صدام رو بشنوه هم به کمکم نمیاد. ته دلم از همه ناامیدم، ته دلم به هیچکس اعتماد ندارم. حتی خود خدا. من تنهام. تنها دارم زیر آب خفه میشم. تنها دارم میمیرم. با تکونی که اتوبوس توی ایستگاه میخوره، از غرق شدن نجات پیدا میکنم. صورتم به یه شکل محوتوی شیشه افتاده. حس میکنم روح شدم. میشه از این طرف صورتم، اونطرفش رو دید. دارم محو میشم. شاید واسه همینه که هیچکس، هیچوقت من رو نمیبینه. شاید واسه همینه که هیچکس صدامو نمیشنوه. شاید واسه همینه که میون این همه آدم، فقط منم که دارم غرق میشم. شاید واسه همینه که میون اینهمه آدمه، فقط منم که دارم میمیرم. باید از اتوبوس پیاده شم. خودمو مثل موش جمع میکنم. از لابلای مردم رد میشم. به کسی برخورد نمیکنم. میترسم روح باشم. میترسم اگه به کسی برخورد کنم، از جاش بپره. میترسم بترسه و بسم الله بگیره. میترسم با بسم اللهش، من ناپدید شم. از اتوبوس که پیاده میشم، متوجه میشم آسمون بنفشه. حس میکنم هرچی که ...

داستان کوتاه خزیدن

  خزیدن   «یه چیزی درباره‌ی سیگار کشیدن خیلی افسردم میکنه، میدونی؟ نمیدونم دقیقا چیشه. شاید بویی که میده است. شایدم حسیه که بهم میده.» -        خب مجبوری بکشی؟ -        مشکل اینه نمیدونم سیگار کشیدن بیشتر افسردم میکنه یا سیگار نکشیدن. -        بزرگترین سوال زندگی همینه. -        که چی آدمو بیشتر افسرده میکنه؟ -        آره. -        حالا زندگی اونقدرا هم بد نیست. -        شاید زندگی تو نیست. -        مگه توی یه دنیا نیستیم؟ -        هستیم؟ -        نمیدونم دنیا بیرونیه یا درونیه. -        شاید هردو -        شاید. -        ولی باید بفهمم چرا سیگار کشیدن افسردم میکن...