۱۳۹۹ مرداد ۳۱, جمعه

سبز مثل تابستان

سبز مثل تابستان


یک تکه از خاکستر سیگارش روی میز افتاد. دستش را روی میز گذاشت و با انگشت اشاره اش آن را پاک کرد. دستش را برگرداند و در میان دودی که از بینی و دهانش بیرون می آمد، انگشتش را نگاه کرد. یک خط خاکستری رنگ روی آن افتاده بود. با خوش فکر کرد که چقدر آن خط آشناست. چقدر آن خط مال خودش است. احساس کرد آن خط، همان خط خاکستری است که روی افکارش افتاده، همان خطی روی همه‌ی کارهایی که انجام میدهد و همه‌ی حرفهایی که میزند افتاده. چقدر آن خط، خود او است. انگشت شستش را روی خط خاکستری کشید. خط محو شد. ای کاش همه چیز همینقدر آسان محو میشد. با تکان یک انگشت.

سیگارش را خاموش کرد و ایستاد. سرش گیج رفت. همیشه وقتی ناگهان بلند میشد سرگیجه میگرفت و دنیایش تاریک میشد. به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد و بطری آب را بیرون آورد. به دنبال لیوان گشت.

همسرش، همسر سابقش، همه‌ی لیوانها را با خود برده بود. فکر کرد که حتما حق داشت. یادش نمی آمد خودش هیچوقت لیوانی خریده باشد. داخل یکی از کابینت‌ها، فنجانی پیدا کرد که ته آن زرد شده بود. آنرا زیر شیر آب گرفت. رنگ زرد از بین نرفت. توی همان فنجان آب ریخت و یک نفس آنرا بالا رفت. فنجان و بطری آب را همانجا رها کرد.

روی مبل نشست. پای راستش را تند تند تکان میداد. به اطراف نگاهی انداخت. سکوت خانه آزاردهنده بود. سرش عقب برد و آنرا روی مبل تکیه داد و به سقف خیره شد. لکه‌ی زرد رنگی، ناشی از نشتِ لوله‌ی آب همسایه‌ی بالایی، وسط سقف افتاده بود. لکه شبیه به یک پروانه بود. از جایش بلند شد و لباس پوشید. شلوار جین آبی با پیراهنی مشکی که دکمه‌های سفید داشت. جلوی آینه ایستاد و به لباسش نگاه کرد. فکر کرد که رنگها چقدر اهمیت دارند. صنعت مد روی همین رنگها میچرخد، در میهمانی ها از رنگها استفاده های متنوع میکنند، آنها را با نورها پیوند میزنند و ثمره‌ی آن چیزی نشاط آور است. رنگها در خرید همه‌ی وسایل اهمیت ویژه دارند و حتی، در انتخاب خانه و وسایل منزل، این رنگها هستند که حرفی برای گفتن دارند. به رنگها حسودی کرد. فکر کرد، چطور خودش، به عنوان یک انسان، به عنوان موجودی زنده، اهمیتش کمتر از رنگهاست. همه به رنگ لباسشان بیشتر اهمیت میدهند تا به او. فکر کرد، رنگها حتی قدرت تصمیم گیری هم ندارند. رنگها احمقند. همه چیزهای احمقانه را بیشتر دوست دارند و به آنها بیشتر اهمیت میدهند. چون چیزهای احمقانه آسانند. آنها ساده اند و هیچ پیچیدگی‌ای ندارند. فکر کرد، چیزهای احمقانه بی معنی هستند، هرکسی به هرچه که دوست دارد، میتواند معنا بدهد. میتواند نام یک رنگ را آبی و نام دیگری را قرمز بداند و از ترکیب آندو، یک معنی جدید بسازد و آنرا شاد بداند.

به آینه نزدیک تر شد و به چشمانش خیره شد. خوب مردمک چشمانش را نگاه کرد. همیشه بین آنها و سیاره‌ی مشتری، شباهت پیدا میکرد. فکر میکرد که، مردمک چشم همه‌ی انسانهای روز زمین همینطور هستند، یعنی هرکدام به یک سیاره شبیه هستند. اینکه، اینهمه آدم روی زمین، نشانی به این مهمی از آسمان بالای سرشان داشته باشند، به نظرش خیلی جالب و مهم بود. نگاهی کلی به صورتش انداخت. تنها نشانه از زنده بودنش، برق چشمانش، یا همان سیاره‌ی مشتری اش بودند. صورتش بی روح و رنگ پریده بود. زیر چشمانش گود رفته بود و لبهایش، کم رنگ شده بودند. موهایش بلند و پیچ و تاب خورده و ریش بلندش، چانه و گونه‌های لاغرش را پشت خود پنهان کرده بودند.

آهی کشید و از خانه بیرون رفت. به سمت موتورش که در کوچه پارک شده بود رفت، روی آنرا نشست و سوئیچ را داخل قفل چرخاند. عاشق موتورش بود. چون احمقانه بود، چون ساده بود. چون آنرا میشناخت. میدانست چطور کار میکند. تمام اجزای آنرا از بر بود. میدانست اگر صدای اگزوزش تغییر کند، دقیقا مشکل از کجای موتور است. میدانست اگر آرام تر و تند تر از حدی که به او دستور میداد حرکت کند، مشکل از کجای آن است. رفتارهای موتورش را میشناخت و میدانست در مواقع مختلف، باید با آن چطور رفتار کند. دلش میخواست همینقدر که عاشق موتورش بود، میتوانست عاشق کسی، حتی خودش، بشود.

روزگاری بود که فکر میکرد عاشق همسرش، همسر سابقش است. اما اشتباه میکرد. آخر چطور میتوان عاشق چیزی بود که هیچ شناختی روی آن نداشت. چطور میتوان عاشق چیزی بود که نمیتوانست رفتار آنرا حدس بزند؟ چطور میتوان عاشق چیزی بود که در مواقع مختلف، عکس‌العملهای مختلف نشان میدهد و نمیتوان آنرا از بر بود؟ چطور میتوان عاشق چیزی، به پیچیدگی یک انسان بود؟

 

چراغ موتورش را روشن کرد و در دل شب، شروع به چرخیدن کرد. جایی برای رفتن نداشت. بیخودی پرسه میزد. صدای موتورش بهتر از صدای سکوت داخل خانه بود. بی هدف در خیابانها چرخید و چرخید. دیروقت بود و خیابانها خلوت بودند. فکرش مشغول بود و سرعتش زیاد. چراغ ماشینی که با سرعت نزدیکش میشد را دید، اما برای تغییر مسیر دیر شده بود.

 

 

در ابتدا، گوشهایش کر شدند و بعد، شروع به شنیدن کرد. اول صدای ضربه را شنید، به دنبالش،صداهای آشنای دیگری هم شنید.

صدایی مثل صدای موج.

مثل صدای برگهای نارنجی پاییزی زیر پا.

مثل صدای له شدن برفها زیر یک پوتین گرم و ضد آب.

مثل صدای ویالون و پیانو.

مثل صدای مرغهای دریایی.

مثل صدای نفسهای حیوونهای خونگی نزدیک گوش آدمهاشون.

مثل صدای پرنده‌ها در بهار.

مثل صدای خودش، وقتی با خوشحالی، چیزی را برای کسی تعریف میکرد.

مثل صدای گریه‌اش، وقتی مطمئن بود که تنها است.

مثل صدای قطره‌های باران روی سطح آب یک استخر.

مثل صدای علفهای یک علفزار، که باد آنها را می رقصاند.

و بعد، صدای بوق ماشین، بعد آژیر و بعد، صدای همهمه. بعد آن، صدای یک بلندگو که چیزی را اعلام میکرد و بعد، صدای کسی در نزدیکی‌اش.

چشمانش را باز کرد. کمی طول کشید تا چشمانش به نور اتاق عادت کنند. اتاق سفید بود. روی تخت سفیدی خوابیده بود و کسی با لباس سفید بالای سرش ایستاده بود:

-        میتونی صدامو بشنوی؟

-        بله.

-        خوبه.

نوری در چشمانش تابیده شد. دکتر، چراغ قوه اش را در جیب روپوش سفیدش برگرداند و گفت:

-        اوضاع خوبه. میتونست بدتر باشه. تصادف خیلی سختی داشتی.

و بعد ادامه داد:

-        کسی هست که باهاش تماس بگیریم و بیاد پیشت؟

-        نه.

-        هیچکس؟ خانواده و دوستان؟

-        نه.

-        خیلی خب.

دکتر از جایش بلند شد. به سمت در رفت. در آستانه‌ی آن ایستاد و گفت:

-        تو خوش شانسی. خیلیا از این اتفاقات جونِ سالم به در نمیبرن. قدر شانس دوبارهات رو بدون.

و از در خارج شد.

سرش را برگرداند و از پنجره بیرون را نگاه کرد. آسمان نارنجی بود. خورشید داشت طلوع میکرد. در آن موقع، اصلا احساس خوش شانسی نمیکرد. دلش گرفته و قلبش، شدیدا سنگین بود.

وقتی همه جا روشن شد، بیمارستان هم شلوغ شد. ساعاتی بعد، وقتی که در خواب و بیداری بود، مجبور شد که اتاقش را با کسی شریک شود. وقتی او را به اتاق آوردند بیهوش بود. مدتی طول کشید تا تکان خورد و به هوش آمد. بعد دکترها آمدند و با او صحبت کردند. نخواست که صحبتهای آنها را بشنود. دکترها آمدند و رفتند و بعد، دوباره با تاریکی هوا، بیمارستان خلوت و ساکت شد.

 

وقتی پرستارها برایشان شام آوردند، به بالشش تکیه داد، سعی کرد پای شکسته‌اش که داخل گچ بود را تکان دهد و کمی آسوده تر بشیند. اینکار غیرممکن بود. آن موقع بود که تازه هم اتاقی جدیدش را دید. او هم تکیه داده بود تا شامش را بخورد.

مردی بود سالخورده. موهای سفید داشت. چین و چروک تمام صورت و حتی دستهایش را پر کرده بودند. پیرمرد به او نگاه کرد و با لبخند، با صدایی لرزان و آرام گفت:

-        به نظر خوشمزه میاد.

و با سر اشاره‌ای به شام او کرد.

به غذایش، که مرغ، پوره‌ی سیب زمینی و ژله بود، نگاهی انداخت و بعد، به شام پیرمرد نگاه کرد. شام شبیه به سوپی سفید رنگ بود. با یک نصف لیوان آب. گفت:

-        شام شما به نظر خوشمزه تر میاد.

پیرمرد خندید و گفت:

-        شاید، اما فقط ظاهرش اینطوره، مزش اصلا خوب نیست.

بعد به پای شکسته‌ی او اشاره کرد و ادامه داد:

-        چطوری شکست؟

-        تصادف.

-        آه. که اینطور. شانس آوردی.

-        فکر نمیکنم بشه اسمشو شانس گذاشت.

-        معلومه که میشه. شانس آوردی که کمر یا گردنت نشکست.

به پیرمرد نگاهی کرد و گفت:

-        من آدم خوش شانسی نیستم. آدمهای خوش شانس، معمولا خوشحالند.

پیرمرد گفت:

-        تو نیستی؟

-        نه.

-        برای چی؟ تو هنوز جوونی، سلامتی. چطور میتونی خوشحال نباشی؟

-        نیستم.

پیرمرد با سوظن به او نگاه میکرد. هیچکدام به شامشان دست نزده بودند. به پیرمرد گفت:

-        شما چرا اینجایین؟

-        من؟ تاریخ مصرفم دیگه تموم شده.

و بعد با همان صدای لرزان و آرام خندید.

-        سالهاست که توی صف برای دریافت قلبم. اما میدونی، سنت که میره بالا و بالاتر، دیگه توی بالای لیست نیستی. و هی توی صف عقب و عقبتر میری. دقیقا مثل زندگی. توی زندگی هم هرچی پیرتر شی، انگاری داری عقب میری و اونجوری که باید، نمیتونی خوشحال باشی.

بعد با سر به او اشاره‌ای کرد و گفت:

-        البته برعکس تو، تو شاید پیرشی خوشحال شی. چون الان نیستی.

خندید. به پیرمرد گفت:

-        بعید میدونم. از وقتی یادمه همینطور بودم. فکر نمیکنم اوضاع عوض بشه.

پیرمرد گفت:

-        یعنی تاحالا خوشحالی رو تجربه نکردی؟

-        نه.

-        از کجا میدونی نکردی؟

-        یعنی چی؟

-        اگه تاحالا تجربه نکردی، پس نمیدونی چه حسی داره. پس از کجا میدونی اون حسی که نمیدونی چیه رو تجربه نکردی؟

جوابی نداشت.

پیرمرد ادامه داد:

-        خوشحالی با چیزای کوچیک شروع میشه. مثل گرفتن مزد برای کارت، مثل خرید اولین ماشینت، مثل وقتی که شیشه‌ی ماشین رو میکشی پایین و باد میره لای موهات. مثل وقتی که اولین بار یه دختر رو بوس میکنی.

لحظه‌ای ساکت ماند. گویا این چیزها را جلوی صورتش میدید. گویا فکرش تبدیل به واقعیت شده بود. بعد ادامه داد:

-        مثل وقتی دستت رو میبری لای موهاش و به موهاش دست میزنی. وقتی توی چشماش نگاه میکنی و میگی که دوستش داری و میدونی اون هم دوستت داره. اما بعد این خوشحالی بزرگ و بزرگتر میشه. مثل وقتی که  باهاش عروسی میکنی، میرین توی یک خونه، باهم زندگی میسازین. و بعد، خوشحالی خیلی بزرگ میشه. مثل وقتی که بچه‌دار میشی. وقتی بچه‌ها شروع به گفتن اولین کلمه‌ی عمرشون میکنن. و بعد، وقتی میرن مدرسه و اولین نمره‌ی بیستشون رو میگیرن، اون موقع خوشحال ترینی.

باز هم ساکت شد. بعد نگاهش را دوباره به او برگرداند و پرسید:

-        اینها رو تجربه کردی؟

-        بعضی هاشون رو.

-        پس میدونی.

-        نمیدونم، قسمتی که مربوط به ازدواج بود رو آره. با هم بودن رو تجربه کردم. بی هم بودن رو هم همینطور. شاید همدیگه رو خنثی کردند.

-        «با هم» بودن اشتباهه، انسانها باید «برای هم» باشند. اونوقت دیگه «بی هم بودن» وجود نداره که بخواد خوشحالی رو نابود کنه. وقتی زنم مرد، من ناراحت نشدم. چون برای اون بودم. برای اون زندگی کردم. همه چیز رو برای اون خواستم و برای اون بدست آوردم. اونم مثل خودم بود. برای من بود. فکر میکنم خیلی خوشحال کننده است که بدونی برای کسی زندگی میکنه که اون برای تو زندگی میکنه.

به پیرمرد نگاه میکرد. پیرمرد شروع به خوردن سوپش کرده بود. او میلی به غذا نداشت. پیرمرد سوپش را فرو داد و ادامه داد:

-        من رو اینجا آوردند تا روزهای آخرم رو توی آرامش باشم، اما، نمیدونن که من همیشه توی آرامش بودم. درستش همینه، که به جای روزهای آخر، همیشه توی آرامش باشی.

پرسید:

-        چطوری؟

-        چطوری تو آرامش باشی؟

-        آره.

-        خوشحال باش. از لحظه‌ها لذت ببر.

به پیرمرد گفت:

-        لحظه‌های لذت بخشی نیستند.

-        تو بهشون لذت ببخش. تا غم نباشه، شادی معنا نداره. تا تاریکی نباشه، روشنایی معنا نداره. روشنایی همونجاست. فقط کافیه پیداش کنی و بیاری توی تاریکی.

پیرمرد ادامه داد:

-        روشنایی زندگی من، زنم بود. شاید مال تو جای دیگه باشه. باید پیداش کنی. راه دیگه‌ای برای زندگی کردن وجود نداره.

لحظه‌ای ساکت شدند.

پیرمرد آهی کشید و گفت:

-        من دیگه از این در بیرون نمیرم. اما تو هنوز وقت داری. تو میتونی اونطوری که باید زندگی کنی.

پرسید:

-        «اونطوری که باید» چطوریه؟

-        نمیدونم. مال هرکسی با کس دیگه فرق داره.

گفت:

-        میتونم بپرسم چرا تنهایین؟

پیرمرد لبخندی زد و گفت:

-        شاید کسی کنارم نباشه، اما این، دلیلی بر تنها بودن من نیست. من تمام کسایی رو که دوستشون دارم، همه جا با خودم دارم. شاید همسرم دیگه زنده نباشه و بچه هام هم، هرکدوم پی زندگی خودشون باشن. اما در آخر، مثل وقتی که خوابیم، فقط خودمون رو داریم و این تنها بودن نیست.

پیرمرد غذایش را تموم کرد و دراز کشید. لحظاتی بعد، پرستار آمد و ظرف غذای پیرمرد و غذای دست نخورده‌ی او را برد و چراغ ها را خاموش کرد. لحظه‌ای ساکت بودند. بعد پیرمرد سکوت را شکست:

-        میخوام بهت یک راز بگم.

ساکت ماند و گوش داد، پیرمرد گفت:

-        من الان خوشحال نیستم. برای اینکه نمیدونم اونطرف چه خبره و باید انتظار چی رو بکشم. این فکرم رو درگیر میکنه.

به پیرمرد گفت:

-        من میدونم.

-        از کجا؟

-        فقط میدونم. میخوای برات تعریف کنم؟

-        آره.

-        اونطرف پر از صداهای آشناست. پر از چیزهایی که دوستشون داری. پر از صدای برف و بارون، پر از صدای زمستون و بهار، پر از صدای زندگی.

پیرمرد ساکت بود. میتوانست در تاریکی حدس بزند که لبخند میزند. کمی بیدار ماند و در تاریکی فکر کرد. پیرمرد خوابیده بود و حرف نمیزد. او هم چشمانش را روی هم گذاشت.

 

صبح با صدای چرخ بیدار شد. دید که پیرمرد را از اتاق بیرون میبرند. صورتش کج بود. روی لبش لبخند بود. چشمانش باز بود. هنگامی که او را از جلوی تختش میبردند، رنگ چشمان پیرمرد را دید. سبز بودند. مثل زمین. مثل تابستان.

وقتی به خانه رسید، اول به حمام رفت. ریشهایش را کوتاه کرد. بعد به آشپزخانه رفت و لیوان و بطری آب را سر جایشان گذاشت. تلفن را برداشت و به سرایدار گفت تا کسی را بیاورد تا سقف را رنگ سفید بزند تا لکه‌ی زردش از بین برود. بعد، از خانه بیرون رفت تا برای خودش، یک دست لیوان نو بخرد.

نور خوشید روی سرش میتابید، باد لای موهایش میتابید و برای اولین بار، احساس کرد که زنده است و برای این خوشحال بود. او به حرف پیرمرد گوش داده بود. تصمیم داشت برای خودش باشد و برای خودش، خوشحال باشد.

 

//پایان

 مهدی مقدمی طالمی