۱۳۹۹ شهریور ۱, شنبه

سمفونی تنهایی

 

سمفونی تنهایی

 

نام من سارا است. این تمام چیزی است که میتوانید درباره‌ی من بدانید. به جز نامم، چیز دیگری وجود ندارد.

من ایده‌ی جدیدی ندارم. من یک شغل را از صفر شروع نکرده و به جایی نرسانده‌ام. من هیچ هنری ندارم. بلد نیستم نقاشی کنم یا گیتار بزنم؛ حتی اگر صدایم هم برای خوانندگی خوب باشد، هیچوقت نمیتوانم بفهمم، زیرا امکان ندارد جلوی کسی زیر آواز بزنم.

من تحصیلاتم را نیمه‌تمام گذاشته‌ام و تمام عمر برای بقیه کار کرده‌ام. نام من تنها چیزی است که مرا تعریف میکند.

من عاشق پیتزا هستم. از رنگ آبی خوشم می آید. به موسیقی کلاسیک علاقه دارم.

برایم نور خورشید، باد، باران و برف، سگ‌ها و شکلات‌ها از همه چیز مهمترند.

سعی میکنم شب‌ها زود به تخت خواب بروم، اگرچه که خیلی به ندرت در این راه موفق بوده‌ام.

هنوز جمعی را پیدا نکرده‌ام که بخواهم عضوی از آنها باشم. نام من سارا است و من تنهای تنها هستم.

گاهی وقت‌ها، رویاپردازی میکنم که در زمانی دیگر و در جایی دیگر هستم. گاهی وقت‌ها، رویاپردازی میکنم که کس دیگری کنارم است و گاهی وقت‌ها هم، رویا پردازی میکنم که خودم هم اصلا نیستم.

نام من سارا است و من در رویاهایم میبینم که وجود ندارم.

من دوست دارم تمام منظره‌های شگفت‌انگیز را ببینم. دوست دارم کره‌ی زمین را از فضا تماشا کنم. دوست دارم تمام دشت‌های پر از گل در جهان را ببینم.

دوست دارم غارهای یخی را از نزدیک ببینم. دوست دارم نوک قله‌ی یک کوه ایستاده باشم و در حالی که به منظره‌ی ابرها و جنگلهای زیرپایم نگاه میکنم، آن زمان که باد، روی صورتم میوزد و موهایم را به اطراف پرتاب میکند، از کوه پایین بپرم.

نام من سارا است و دوست دارم آخرین چیزی که میبینم، یک منظره‌ی شگفت‌انگیز باشد.

گاهی وقت‌ها، فکر میکنم اگر مثل یک شمع یا یک تکه یخ، ذوب میشدم، چه می‌شد. مثلا پشت میز کارم، یا روی تختم، هنگامی که با چشمهای باز به سقف سفید خیره شدم. فکر میکنم اگر به داخل زمین فرو بروم چه میشود.

فکر نمیکنم دلم برای چیزی تنگ شود. منظورم این است که چیزی از خودم ندارم که آنرا بی صاحب و تک و تنها روی زمین باقی بگذارم. یک ساک وسایل دارم که مطمئنم صاحبخانه آنرا داخل سطل زباله‌ی جلوی خانه خواهد انداخت. احتمالا از همان پنجره‌ی طبقه‌ی دوم، جایی که اتاق خوابم قرار دارد، آنرا به پایین پرتاب کند. گاهی وقتها صدای برخورد وسایلم با کف فلزی سطل زباله را میشنوم.

من عاشق دریا هم هستم. دلم میخواهد زمانی که باران میبارد، کنار دریا باشم و هنگامی که به صدای برخورد قطره‌ها با آب گوش میدهم، قهوه‌ای شیرین بخورم.

نام من سارا است و شدیدا دل تنگم. دلم برای مادرم تنگ شده است. روز آخری که با او بودم، به وضوح در خاطرم مانده است. گویی نیرویی آنرا با چاقو روی افکارم کنده، یا با تکه آهنی داغ، آنرا روی سرم سوزانیده. مادرم از من خواست او را بیرون ببرم. تمام صبح را به گردش در پاساژها مشغول شدیم.

مادرم جلو میرفت و من، ویلچرش را هل میدادم. موقع ناهار، دلش پیتزا میخواست. با حسرت به پیتزای میز بغلی نگاه میکرد. برایش قدقن بود. توصیه‌ی دکتر بود. برایش سالاد سفارش دادم. خودم هم سالاد خوردم تا دلش غذای دیگری نخواهد.

تمام بعدازظهر را در پارک گشتیم تا اینکه گفت خسته شده است. کمکش کردم روی تختش در خانه بخوابد. چراغ را خاموش کردم و در را پشت سرم بستم.

گاهی  وقتها فکر میکنم که باید گونه‌اش را میبوسیدم و بعد اتاق را ترک میکردم. شاید باید به او میگفتم که دوستش دارم. مطمئنم این را میدانست چون همیشه میگفتم. ولی شاید باید بیشتر میگفتم.

او دیگر از آن اتاق بیرون نیامد. شاید هم آمد، منظورم روحش است. من به روح اعتقاد ندارم اما کسی چه میداند. شاید از پنجره بیرون رفت.

نام من سارا است، این تمام چیزی است که هستم. از وقتی مادرم رفته است، نامی که او برایم انتخاب کرده است، تنها چیز و بزرگترین دارایی من است.

به جز نامم، نامی که با آن صدای آرام، آنرا بزبان می‌آورد، چیز دیگری از من باقی نمانده است.

 

//پایان

مهدی مقدمی طالمی