پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2026

خوشبختی در مه

باد سرد زمستان از لای ساختمان‌های بلند می‌پیچید و تا مغز استخوان می‌سوزاند. پسر کنار چهارراه، زیر نور زرد چراغ خیابان نشسته بود. پای راستش را جمع کرده بود زیر خودش و با دست‌های یخ‌زده‌اش گل‌های پژمرده را توی سبد مرتب می‌کرد. از وقتی هوا تاریک شده بود، فقط دو نفر از او گل خریده بودند. بقیه حتی نگاهش هم نکرده بودند . چراغ قرمز شد. ماشین‌ها ایستادند و او سریع از جا پرید، رفت جلو، لبخند نصفه‌نیمه‌ای زد و گل را به سمت شیشه‌ها گرفت. زنی پشت فرمان سرش را برگرداند و تظاهر کرد تلفنش زنگ خورده. مردی دیگر دستی تکان داد یعنی « برو کنار، مزاحم نشو». چراغ سبز شد و پسر همان‌طور که دود ماشین‌ها در صورتش می‌پیچید، ایستاد و آخرین چراغ قرمز عقب را نگاه کرد که در مه ناپدید می‌شد . دلش می‌خواست فقط یک جای گرم پیدا کند، فقط برای چند دقیقه نشستن. از دور نوری زرد و مه‌آلود می‌درخشید: نانوایی هنوز باز بود. بوی نان تازه که برای شامِ مردم پخته می‌شد از همان فاصله هم می‌آمد، دقیقا مثل دستی که به آرامی دعوتش کند تا به آنجا برود. پسر به سمت نانوایی رفت. پیرمردی پشت تنور ایستاده بود و عرق پیشانی‌اش را با آستین...

گلفروشی، 8:10 صبح

  بعضی آدم‌ها بدون اینکه بدانند، ساعت زندگیِ آدم دیگری می‌شوند . من تا قبل از دیدن او، هیچ‌وقت ساعت هشت و ده دقیقه‌ی صبح را دوست نداشتم. ساعت هشت و ده دقیقه یعنی ترافیک، بوق ماشین‌ها، چهره‌های خواب‌آلود و کارمندهایی که با لیوان چای در دست، آرزو می‌کنند امروز زودتر تمام شود . اما حالا ... ساعت هشت و ده دقیقه یعنی او . اسمش نازنین بود. دختری که پشت ویترین یک گل‌فروشی کوچک، درست وسط مسیر خانه تا اداره‌ام، شاخه‌های رز را مرتب می‌کرد. اولین بار فقط از کنارش رد شدم. مثل همه‌ی رد شدن‌ها. دومین بار نگاهمان با هم برخورد کرد و به من لبخند زد. سومین بار برای اینکه بهانه‌ای داشته باشم، یک شاخه میخک خریدم؛ در حالی که هیچ‌وقت نفهمیدم با یک شاخه میخک باید چه کار کنم . فقط اولین گلی بود که دستم بهش رسید. بعد از آن، خریدن گل شد بخشی از برنامه‌ی هر روزم . طوری که همه‌ی همکارهایم فکر می‌کردند عاشق گل شده‌ام . نمی‌دانستند من عاشق کسی شده بودم که میان گل‌ها نفس می‌کشید . گل فقط بهانه بود . هر روز از جلوی مغازه‌اش رد می‌شدم و با خودم می‌گفتم امروز فقط نگاهش می‌کنم و می‌رم. ولی هیچ‌وقت ف...