پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2026

عید نوروز با هوای تابستان

  صبح، هوا بوی نا می‌داد . این اولین چیزی بود که آرمان وقتی از خانه بیرون آمد متوجهش شد . هوا گرم بود؛ نه آن گرمایی که آدم را مجبور کند آستین‌هایش را بالا بزند، بلکه گرمایی آرام و بی‌موقع که از همان اول صبح روی صورت می‌نشست و نمی‌گذاشت آدم باور کند چند روز دیگر قرار است سال عوض شود . روی تقویم دیواری آشپزخانه، فقط چند خانه تا آخر اسفند باقی مانده بود . آرمان موقع بستن بند کفشش به آن نگاه کرده بود . بیست‌وششم . بیست‌وهفتم . بیست‌وهشتم . بعد تعطیلات . حداقل روی کاغذ . کفش‌هایش را پوشید، کلیدها را برداشت و قبل از اینکه در را ببندد، برای چند ثانیه داخل خانه را نگاه کرد . خانه ساکت بود . این سکوت را دوست داشت . نه به این دلیل که خانه جای آرامی بود. خانه‌اش هیچ‌وقت واقعاً آرام نبود؛ یخچال گاهی صدا می‌کرد، لوله‌های آب صدا می‌دادند، همسایه‌ی طبقه‌ی بالا صبح‌ها چیزی را روی زمین می‌کشید و ماشین لباسشوییشان در ساعات نامعلوم تصمیم می‌گرفت زندگی شخصی خودش را داشته باشد . اما هیچ‌کدام از این‌ها مهم نبود . مهم این بود که این صداها چیزی از او نمی‌خواستند . یخچال از او ...