اینجا نیستم

اولین باری که فهمیدم قراره همه دور هم جمع بشن، کسی بهم زنگ نزد و پیام نداد؛ خودم دیدم توی گروه کلاس درباره‌ی چیزی که من هیچ‌چی ازش نمی‌دونم دارن شوخی می‌کنن. یکی نوشته بود «ساعت شیشتون دیگه دیر نشه» و یکی دیگه جواب داده بود «آره بابا، مثل دفعه‌ی قبل که فلانی بازم دیر اومد». فلانی من نبودم، ولی همون لحظه مطمئن شدم که اگه دیر برسم، منم میرم توی اون دسته. به گوشیم خیره شدم و سعی کردم حدس بزنم قراره کجا جمع شن، کیا میان، و اصلاً من جزوشون هستم یا قراره یه‌جوری خودمو برسونم و بعدش بفهمم از اول هم حسابم نکرده بودن. توی آینه نگاه کردم و برای چند ثانیه با خودم فکر کردم اگه الان نرم، شاید اصلاً چیزی رو از دست ندم، ولی یه حسی شبیه به بی قراری بهم میگفت حتما باید برم.

وقتی رسیدم، مینا دم در ایستاده بود و داشت با صدای بلند می‌خندید، همون خنده‌ای که همیشه ازش قبل از اینکه چیزی بگه درمیاد. تا چشمش به من افتاد گفت «اوه، تو هم اومدی؟ فکر کردم نمی‌رسی.» نگفت خوش اومدی، نگفت کجا بودی، فقط همون رو گفت. بعد رو کرد به میلاد و گفت «دیدی گفتم میاد؟» میلاد سرش توی گوشی بود و حتی نگاهم نکرد، فقط گفت «خب اومده دیگه» طوری که انگار درباره‌ی یه صندلی حرف می‌زدن که بالاخره پیدا شده. مینا دوباره خندید و گفت «بیا داخل، هنوز شروع نشده» ولی لحنش جوری بود که معلوم نبود شروع چی، و شروع برای کیا. من رفتم تو، کفشامو کنار کفشای بقیه گذاشتم و همون موقع فهمیدم تقریباً خیلیا قبل از من رسیدن.

هنوز کامل کفشامو درنیاورده بودم که میلاد بدون اینکه نگاهم کنه گفت «راستی اسمتو تو لیست نوشتم، مشکلی نداره دیگه؟» گفتم «چه لیستی؟» سرش رو بالا آورد، یه لحظه مکث کرد و گفت «همونی که برا خرید نوشتیم حالا ولش، خودش درست می‌شه.» بعد دوباره خیره شد به گوشیش. مینا از اون طرف گفت «ای بابا، این چیزا مهم نیست، برو بشین خوش بگذرون.» رفتم تو، کسی تحویلم نگرفت، همه انگار شنیده بودن میام و تصمیم گرفته بودن واکنشی نشون ندن. من فقط سر تکون دادم برای همشون، چون اگه می‌پرسیدم، باید تا تهش میرفتم و می‌فهمیدم دورهمی از کی شروع شده و من جزو چه لیست و چیزایی حساب می‌شم که «خودش قرار بود درست بشه».

همون موقع که داشتم می‌نشستم، نازنین از توی آشپزخونه صدام زد: «تو نوشابه معمولی می‌خوری یا رژیمی؟» قبل از اینکه جواب بدم، مینا گفت «رژیمی، مگه نه؟» و نازنین گفت «آها، خب اون تموم شده، اشکال نداره.» بعد رو به من کرد و با لبخند گفت «البته آب هست.» لحنش مهربون بود، ولی اون مهربونی‌ای که آدم حس می‌کنه الکیه و طرف با همه مهربونه بدون اینکه تو دلش مهربون باشه. من گفتم «آب خوبه» و لیوانو گرفتم، در حالی که بقیه داشتن درباره‌ی اینکه کی نوشابه رژیمی آخر رو خورده بحث می‌کردن. نازنین برگشت سمت آشپزخونه و گفت «خب دیگه الان همه‌مون اینجاییم دیگه» و من نفهمیدم این جمله دقیقاً شامل من هم می‌شد یا فقط اضافه شدم به جمعی که از قبل کامل بود.

داشتم لیوان آب رو می‌بردم سمت میز که مینا گفت «نذار اونجا، جا نداریم.» من ایستادم و اطرافو نگاه کردم؛ میز پر از لیوان و بشقاب بود، ولی هیچ‌کدومش مال من نبود و من توشون سهمی نداشتم. قبل از اینکه چیزی بگم، میلاد لیوان منو گرفت و گذاشتش روی لبه‌ی پنجره و گفت «اینجا خوبه، نمی‌ریزه.» بعد خودش همون‌جا جلوی پنجره نشست. چند دقیقه بعد، وقتی یکی گفت «پنجره رو ببندین سرده»، میلاد بلند شد و لیوان من افتاد زمین. همه داد زدن وای اون مال کی بود، نازنین گفت «عیبی نداره، یه لیوان دیگه برمی‌داریم.» من آروم گفتم «لازم نیست» در حالی که کف پام و دستم خیس شده بود.

مینا تندی گفت «یادتونه اون روزی که رفتیم خونه‌ی الهام و برق رفت؟» و قبل از اینکه کسی جواب بده، خودش خندید. همون خنده همیشگی. میلاد گفت «آره، همون که نازنین شمع آورده بود و همه داشتیم از خنده پاره میشدیم» نازنین گفت «و تو انقدر ترسیده بودی که هی می‌گفتی شمعا رو نزدیک‌تر بیارین.» بعد همه شروع کردن به اضافه کردن جزئیات، هرکدوم یه تیکه، انگار داشتن یه پازل قدیمی رو دوباره می‌چیدن. من سعی کردم از روی لحنشون حدس بزنم این خاطره مال کیه و کِی بوده، ولی فقط مطمئن بودم که یه زمانی بوده که من نبوده‌ام و ظاهراً مهم هم بوده. یه‌بار مینا وسط خنده گفت «آخ ببخشید، تو نبودی اون موقع» و سریع به بحث ادامه داد، طوری که انگار گفتن اون به من فقط برای رعایت ادب بوده، نه برای اینکه منظورش این باشه که مکالمه عوض بشه. من بهش لبخند زدم، همون لبخندی که آدم وقتی می‌زنه که نمی‌خواد توضیح بده چرا چیزی رو از دست داده که حتی خبر نداشته وجود داشته.

میلاد وسط حرف مینا گفت «کلاً اون دوره خیلی جمع‌وجور بودیم، قبل از اینکه آدمای جدید اضافه شن.» بعد یه لحظه مکث کرد، انگار تازه فهمیده باشه چی گفته، و ادامه داد «حالا مهم نیست، مال گذشته هاست.» نازنین سریع گفت «آره دیگه، آدما میان می‌رن» و لیوانش رو برداشت. کسی نگاهم نکرد، ولی من حس کردم اون جمله خیلی سنگین بود. به این فکر کردم که «اضافه شدن» همیشه فعل خنثی‌ایی به نظر میاد، ولی وقتی بدونی دقیقاً از کی شروع شده، می‌فهمی بعضیا هیچ‌وقت واقعاً اضافه نمی‌شن، فقط یه‌جوری جمع میشن و توی قاب جا داده می‌شن که تصویر قشنگِ بقیه به هم نخوره.

نمی‌دونم چرا، ولی گفتم «خب آدمای جدید که همیشه جدید نمی‌مونن.» صدام از چیزی که توی سرم بود آروم‌تر دراومد. مینا نگاهم کرد و گفت «ها؟» گفتم «یعنی بالاخره همه یه‌وقتایی اضافه می‌شن دیگه.» میلاد شونه بالا انداخت و گفت «آره خب، معلومه.» ولی همون «معلومه» جوری بود که یعنی تو کی هستی که اینو می‌گی. بعد نازنین گفت «بچه‌ها بیاین کیک رو ببریم، داره آب می‌شه» و همه انگار منتظر همین جمله بودن که بلند شن. من هم بلند شدم، ولی کیک برام مهم نبود؛ بلند شدم چون فهمیدم حرفم نه چیزی رو عوض کرد، نه حتی به اندازه‌ی کافی معنادار بود که بشه روش مکث کرد. فقط یه صدای اضافی بود بین صداهایی که از قبل هم داشتن توی این جمع راه خودشونو می‌رفتن.

وقتی کیک رو آوردن، نازنین گفت «خب حالا کی اولین برش رو میزنه؟» مینا گفت «مثل دفعه قبل نشه.» من دوباره بدون فکر گفتم «کِی؟» سکوت خیلی کوتاهی افتاد، اون‌قدر کوتاه که اگه حواست نباشه می‌گی اصلاً نبوده. مینا گفت «حالا اینو ولش.» بعد رو کرد به میلاد و گفت «تو ببر.» من گفتم «نه جدی می‌گم، دفعه‌ی قبل چی شده بود؟» این‌بار میلاد مستقیم نگاهم کرد و گفت «بعضی چیزا ارزش توضیح ندارن.» بعد چاقو رو فرو کرد توی کیک، طوری که صداش توی گوش من و کل اتاق پیچید. نازنین گفت «ای بابا، کیکو له کردی» و خندید، ولی خنده‌ش بیشتر شبیه جمع‌کردن اوضاع بود تا خندیدن.

همین‌طور که همه دنبال گرفتن کیک بودن، در باز شد و پویان وارد شد. یه‌هو همه نگاه‌ها سمتش برگشت، انگار ورودش به جمع همه‌چیزو کمی جابه‌جا کرد. مینا گفت «اوه، پویان هم اومد، خوب شد» ولی لحنش طوری بود که انگار می‌خواست بگه «خب حالا دیگه همه‌چی شلوغ شد». پویان نگاهش به من افتاد و با لبخندِ نیمه‌رسمی گفت «سلام جدیدترین اضافه‌شده همینه؟». من فقط سر تکون دادم و احساس کردم همه نگاه‌ها دوباره به سمت من برگشته، ولی این بار با یک جور کنجکاوی عجیب که یعنی: «خواهیم دید این یکی قراره آخرش چی بشه». میلاد و نازنین با هم نگاهی رد و بدل کردن و من مطمئن شدم که همین نگاه کوتاه، دقیقاً همونیه که همه منتظرش بودن تا ببینن من چه واکنشی نشون می‌دم.

همین‌طور که داشتم به کیک نگاه می‌کردم، مینا و نازنین رفتن کنار پنجره و با هم شروع کردن به حرف زدن. صداشون به سختی شنیده میشد.

مینا گفت: «راستی، امتحان ریاضی یادته اون روز؟»
نازنین خندید: «آره، نمی‌تونم باور کنم هنوزم فلانی رو یادمه که وسط کلاس حالش بد شد»
مینا جواب داد: «آره دیگه، منم همون‌موقع حس کردم اون یه مشکلی داره»

من اونجا ایستاده بودم، ظرف خالی کیک تو دستم، و هیچ‌کس حتی یه نگاه به من نمیکرد. نه لبخندی، نه اشاره‌ای، فقط صدای خنده‌ی آرام‌شون که مثل دیواری نامرئی بین من و اونها یه دیوار کشیده بود. انگار نبودنم هیچ فرقی نمی‌کرد، انگار من همین الان وارد یه جمع شدم که همه مراسمشون رو بدون من شروع کرده بودند.

همین‌طور که داشتم سعی می‌کردم خودمو جمع کنم و سرم پایین باشه، صدای تق تق اومد و یه توپ کوچک پلاستیکی از گوشه‌ی سالن افتاد درست کنار پای من. بدون اینکه کسی به من نگاه کنه، میلاد گفت: «اوه، توپ، بیا بندازیمش تو سطل.» مینا خندید و گفت: «آره، بذار ببینیم کی درست پرتش می‌کنه.» همه شروع کردن به بازی با توپ، به جز من، حتی کسی از من نخواست شرکت کنم. من فقط ایستاده بودم و نگاه می‌کردم، و حس کردم فاصله‌ی من با جمع از وقتی اومدم بیشتر هم شده. پویان هم که تازه وارد شده بود، توپ رو برداشت و بدون اینکه نگاه کنه پرتابش کرد، درست کنار پای یکی دیگه، و من نفهمیدم چه‌طور این حس تنهایی و بی‌ربط بودن دوباره روی من سنگینی کرد.

همون لحظه که دوباره توپ پرتاب شد و همه شروع کردن به خنده و شوخی، حس کردم نفس کشیدنم سنگین شده. سرم رو پایین انداختم و به دیوار روبرو نگاه کردم، ولی نگاه کردن هم کاملا بی فایده بود. ذهنم پر از صداهای جمعی بود که من هیچ‌جای واقعی‌ای توش نداشتم. یه‌جور سنگینی و خالی بودن همزمان. فکر کردم شاید بهتره برم یه گوشه، یه جایی که حتی اگر نباشم، کسی متوجه نشه. دستم رو روی لبه‌ی میز گذاشتم و آهسته عقب رفتم، بدون اینکه کسی متوجه بشه. حس کردم قدم‌هام بلند بلند صدا میدن، ولی کسی بهشون توجه نمی‌کنه. همون لحظه فهمیدم، گاهی بهترین راه، همون دور شدن هاست، حتی اگر بازم حس کنی دیده نمیشی.

همین‌طور که عقب رفتم و گوشه‌ای پیدا کردم، نگاه کردم ببینم کسی متوجه شده یا نه. مینا داشت با نازنین حرف می‌زد و گه‌گاهی می‌خندید، ولی هیچ‌کدوم حتی یه لحظه نگاهم نکردن. میلاد همونجا نشسته بود و انگار به چیزی توی گوشی خیره شده بود، حتی پلک هم نمیزد. پویان هم توپ رو دوباره برداشت و پرتابش کرد. حس کردم توی این جمع، حضور من فقط یه سایه‌ی کوتاهه که به سرعت محو می‌شه، و هیچ‌کس حتی سراغش هم نمی‌گیره.

نشستم گوشه‌ی اتاق، صدای خنده‌ها و حرف‌های جمع هنوز می‌رسید، ولی مثل یه پرده‌ی نازک بین من و واقعیت. به خودم گفتم شاید نمیتونی کامل وارد بعضی جاها بشی. یه لحظه چشمم به پنجره افتاد و فکر کردم شاید بهتره برم بیرون، حتی اگر به این معنی باشه که چیزی رو قراره از دست بدم که حتی نمی‌دونستم وجود داره. ولی پاهام سنگین بودن و نمیتونستم برم. فقط نشستم و حس کردم یه جور سردرگمی عجیب، ترکیبی از حسرت و آرامش، روی من نشسته. شاید همین کنار گذاشته شدن باعث میشه آدم بتونه تماشا کنه و نفس بکشه.

نشستم و ذهنم پر شد از همه‌ی چیزایی که نمی‌تونستم بگم، از همه‌ی نگاه‌ها و جمله‌هایی که مثل خرده‌های شیشه توی سرم مونده بودن. حس کردم هرچی تلاش کردم دیده بشم، فقط مثل یه نقش کوتاه توی یه تئاتر بوده‌م که حتی کارگردانش هم من رو یادش نیست. یک‌جور خستگی عجیب و آرامش نامطمئن همزمان؛ انگار بعد از ساعت‌ها سرکوب و حواس‌پرتی، بالاخره می‌تونی فقط باشی و نفس بکشی، حتی اگر هیچ‌کس نفهمه.

تصمیم گرفتم بدون حرکت بمونم، بدون تلاشی برای دیده شدن، بدون اینکه حرفی بزنم یا بخوام چیزی رو تغییر بدم. ذهنم خودش داشت تصویرها رو بازسازی می‌کرد: مینا و نازنین، میلاد، پویان، حتی کیک له‌شده، همه مثل نقاشی‌های محو روی پرده‌ای که هر لحظه ناپدیدتر می‌شه.

و بعد، بدون اینکه متوجه بشم، یه لبخند کوچک روی صورتم نشست. فقط یه لبخند به خودم، به همین بودنم، به همین تماشا کردنم، به همین تنهایی که هم تلخ بود، هم باعث شده بود سبک و رها بشم.

نشستم و فقط نگاه کردم. همه چیز دور و نزدیک، صداها، رنگ‌ها، حرکات، تبدیل شدن به یک نقشه‌ی مبهم توی ذهنم. حس کردم هرچه بیشتر تلاش می‌کردم در جمع جای خودمو پیدا کنم، کمتر معلوم می‌شد که واقعاً کجام. ولی حالا فرق کرده بود؛ حالا فقط خودم بودم، بدون نیاز به تأیید، بدون نیاز به حضور دیگران. برای اولین بار توی این جمع، یه جای امن پیدا کرده بودم، توی خودم، توی همین گوشه‌ی تاریک و گوشه‌ی روشن ذهنم.

بعد از مدتی تحمل سکوت و نگاه‌های نادیده، تصمیم گرفتم آروم جمع رو ترک کنم. بلند شدم و بدون اینکه کسی متوجه بشه، قدم‌هامو به سمت در بردم. درست وقتی داشتم از سالن بیرون می‌رفتم، حس کردم یکی دنبالم اومده. میلاد بود، با همون شونه‌ی بالا انداختن همیشگی، ولی این بار گفت: «هی صبر کن، قراره فردا هم دور هم جمع شیم، میای؟» نگاهش کردم، و برای اولین بار بعد از ساعت‌ها، حس کردم شاید یه جایی تو این جمع باشه که من هم دیده بشم، حتی اگر کوتاه. سرم رو تکون دادم و با یه لبخند نیمه‌رسمی جواب دادم: «باشه میام.» و از سالن بیرون رفتم، هرچند هنوز ذهنم پر بود از همه چی،  ولی یه قدم کوچک به جلو برای پیدا کردن خودم برداشته بودم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

داستان کوتاه خزیدن

تاریکی مطلق

داستان جنگ