اینجا نیستم
اولین باری که فهمیدم قراره همه دور هم جمع بشن، کسی بهم زنگ ن زد و پیام نداد؛ خودم دیدم توی گروه کلاس دربارهی چیزی که من هیچچی ازش نمیدونم دارن شوخی میکنن. یکی نوشته بود «ساعت شیشتون دیگه دیر نشه» و یکی دیگه جواب داده بود «آره بابا، مثل دفعهی قبل که فلانی بازم دیر اومد». فلانی من نبودم، ولی همون لحظه مطمئن شدم که اگه دیر برسم، منم میرم توی اون دسته. به گوشیم خیره شدم و سعی کردم حدس بزنم قراره کجا جمع شن، کیا میان، و اصلاً من جزوشون هستم یا قراره یهجوری خودمو برسونم و بعدش بفهمم از اول هم حسابم نکرده بودن. توی آینه نگاه کردم و برای چند ثانیه با خودم فکر کردم اگه الان نرم، شاید اصلاً چیزی رو از دست ندم ، ولی یه حسی شبیه به بی قراری بهم میگفت حتما باید برم . وقتی رسیدم، مینا دم در ایستاده بود و داشت با صدای بلند میخندید، همون خندهای که همیشه ازش قبل از اینکه چیزی بگه درمیاد. تا چشمش به من افتاد گفت «اوه، تو هم اومدی؟ فکر کردم نمیرسی.» نگفت خوش اومدی، نگفت کجا بودی، فقط همون رو گفت. بعد رو کرد به میلاد و گفت «دیدی گفتم میاد؟» میلاد سرش توی گوشی بود و حتی نگاهم نکرد، فقط گفت «خب...