۱۳۹۸ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

من و عطرهایم

در خانه‌ام
شیشه‌های عطر را یکی یکی بو می‌کنم
هرازگاهی چشمانم را می‌بندم
خود را در میهمانی شبانه می‌بینم
خود را در ماشین میبینم
خود را در خیابان می‌بینم
خود را در کافه می‌بینم
من همه‌ی این بوها را دوست دارم
چون تنهایی را از من می‌گیرند.
.
.
و شهر، در میان دود و سرما
خاکستری و زیبا
با لایه‌ای از کثافت
از در و پنجره و تلفن
به داخل خانه‌ام می‌آید

در و پنجره را می‌بندم
و تلفن را قطع میکنم
و عطرهایم را بو میکنم
چون تنهایی را از من می‌گیرند.