۱۳۹۸ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

انگور و کشمش و جو

انگور و کشمش و جو
و صدای سگ‌هایی که
آنها را بیش از آدمیان دوست دارم
آدمیانی که
آنها را نمی‌فهمم
به زن فروشنده لبخند می زنند
و زن جواب لبخند آنها را می‌دهد

نان نخریدم
نانوا خواب بود و
تنور، نانوایی را به آتش کشیده بود.

تنها، لب پنجره نشسته‌ام
انگور و کشمش و جو
پنجره را باز می‌کنم
و قدری از آنها را در خیابان تاریک می‌ریزم
شاید
بتوانم اندکی
این شهر سرد را
به گرما بکشانم